@yavar1649921@_schahaab_@mtphilosophy ارسطو در همانجا میانِ کُلّ، تَک و کُلّی («ὅλος / همه / کلّ»، «καθʼ ἕκαστον / تَکچیز / مُفرَد) و «ὅλως / همگانی / کلّی») فرق نهاده است.
@_schahaab_@mtphilosophy بله، من در جایی که از: متافیزیک، 5 / 6 و 10 / 3-1 گزارشی نوشتهام، نشان دادهام که ارسطو در سخن از «یک» و «بسیار» (τὸ ἕν καὶ τὰ πολλὰ)، میانِ: یک، هستی، باشنده، جنبش، بخشناپذیری یا بخشپذیری، چندی (کمِّیَّت)، شمار (عدد)، پیوند برقرار کرده است.
@sadsedayan دیگر اینکه «پدید» بدان معنی که گفتم، معادلِ واژۀ عربیِ «الموجود» بهمعنی اسمِمفعولیِ آن است، یعنی «یافته» یا «یافتشده»، نه «هستنده» یا «باشنده». بنابراین برابرِ «فِنُومِنولوگی» شاید بتوان «پدیدشناسی» نیز نهاد، یعنی شناختِ آنچه بهدید میآید، با چشمپوشی از اینکه ورای آن چیست.
@sadsedayan من بیشتر به «آشکارشوندگی» یا «آشکارگی» نظر دارم، یعنی حالتِ اسمِمصدری؛ در «خودآشکاری» یا «خودآشکارکنندگی»، لحاظِ «فاعل» نیز هست که در «پَت دید» و «پَدید» نمیتوان اثباتاش کرد. منظورم توجّه به ریشۀ واژۀ «پدید» بود، وگرنه، این واژه، اکنون شاید چنین معنیای ندهد.
دارند و واحدهای بیناییشان گاه به هزاران میرسد. بنابراین، میتوان گفت که خیال و پندار، نسبت به دانش و جهانِ مستقر و جایگیر، گونهای پیشآهنگی دارد، و روا نیست خیال را در زندگی سست کنیم.
متکلِّمان، هرچه را که پنداشتنی (مُتَخَیَّل) باشد، شدنی و بودنی میدانستند؛ بسیاری، این نظر را نکوهیدهاند، ولی گویا پندارگریِ متکلِّمان، ساحتِ امکانیِ شدن و زندگی را گشوده داشته، و نگاهشان به جهانِ آینده، روانتر و نرمتر بوده است؛ ابن مَیمون در هشتفصل (ثَمانیَةُ فُصول)، ص
167، آنگاه که از نیروی پندار و پندارگرِ آدمی سخن میگوید و همین نظرِ متکلّمان را مینکوهد، مینویسد: «کَما یَتَخَیَّلُ الإنسانُ سَفینَةَ حَدیدٍ تَجري في الهَواءِ...و شَخصَ حَیوانٍ بِألْفِ عَینٍ مَثَلاً»!! امروزه هم سفینۀ آهنی به هوا است و هم گفتهاند برخی از جانوران، چشم مرکّب
@sadsedayan «پدید» همان «پَت دید» در زبان پهلوی است، و «پَت» بهمعنیِ «به»؛ پس «پَت دید» میشود: بهدید یا پدید؛ یعنی آنچه به دید میآید، آشکار میشود، بر میآید، طلوع میکند؛ نکته این است که این واژه، نظر به «بودن» و «واقع»، ندارد - بر خلافِ «باشنده» - بل نظر به آشکارگی دارد.
تا به روشنگری و افکندنِ جستارِ خویش بپردازد! در جهانِ دانش، آنجا که سخن از «دیگری» میرود، منطقۀ دستناسوده و «مَوات» یافت نمیشود، هر جایی مال کسی است، پس باید اتاقی کرایه کرد، با «صاحبِ» یک «جا» به توافق رسید، خرسندیِ او را بدست آورْد و با انبازیِ وی به جستار اندر شد.
آنچه را گذشتگان، «اصول موضوعه و مُتعارَفه» مینامیدند میتوان منطقه و مرزهای مبحث و جستار دانست، زمینه و سکونتگاهی که بهطور «موقّت» از دنیای دانستنیها و ذهنیت مخاطب «وام» و «کرایه» گرفته میشود! پردازندۀ جستار، با روادیدِ مخاطب، خانهای ازاو اجاره میکند و درآن ساکن میشود
@S_M_Hosseyni و «اندیشهی محض» همواره در «مرز» است، مرز میانِ بههنجار و ناهنجاری، هم ��ر آشوب و هم آشوبزا، بی «برای»؛ آنجا و آنگاه که تنها، میایستی و میبینی، ایستایی در بسترِ از هر سو گذران؛ زیرا خودِ «گذرانْ» اندیشیدنی نیست، چنانکه خودِ «ایستایی»؛ اندیشندهْ «ایستا»ای است در گذرایی.
@behsaz1 کتاب به زبان عربی و خطِّ عبری نوشته شده است؛ ابن تیبّون و یِهودا بِن اسحاق، آن را به عبری ترجمه کردند که در اندیشه و آموزشِ یهودیان بسیار کارا بود.
@S_M_Hosseyni اگر چیزی «سِرِشت» و درونمایه نداشته باشد، درواقع، درخواست و اقتضایی نیز ندارد، پس نمیتواند حتّا با علّتِ خود، پیوندی داشته باشد؛ جهانِ ذرّهای، جهانِ بیپیوند است، هیچ چیز در چیزِ دیگر کارا و ازآن کارپذیر نیست؛ «بودگان»ی و همسایگانی تا جاودان کنار هم، اما ناشناس با هم.
@S_M_Hosseyni برخی متکلّمان هم مانندِ چنین چیزی گفته بودند: هیچ چیز، «سِرِشت / طبیعت»ی ندارد، پس جز «بودن» یا آفریدهشدن، درونمایه���ای ندارند تا پیوندِ علّی-معلولی میانِ آنها با آفرینندهشان برقرار شود، نیز پیوند با دیگر چیزها، بل تنها خدا بهخواستِ خود، آنها را میآفریند، بی هیچ میانجیای.
«شارلاتان» بود، یعنی اینکه اندیشهها را از ایران گرفت و بهنام خود یا یونانیان عرضه کرد. اکنون سالهاست با خود چنین میگویم: اگر «شارلاتان» کسی است که اقیانوسی میآفریند که دانایان و کیشداران را 24 قرن در خویش شناوَر و شناگر میدارد، از دیو و دَد ملولم و «شارلاتان»م آرزوست!
استاد استفان پانوسی، که در سال 65 یا 66، چند جلسهای در کلاس زبان یونانیِ وی - در انجمن حکمت و فلسفه - شرکت کردم، کتابی دارد بهنامِ «تاثیر فرهنگ و جهانبینی ایرانی بر افلاطون»؛ ایشان درین کتاب - که خیلی سال پیش آنرا خواندم و اکنون در دست ندارم - نوشته بود که افلاطون یک
@sheshgalani جرج سارتن میگوید: نگرشِ هَلِّوی به شیوۀ اندیشۀ غزالی شبیه است. ابن تیبّون و یِهودا بِن اسحاق، کتاب هَلِّوی را به عبری ترجمه کردند که در اندیشه و آموزشِ یهو��یان بسیار اثرگذار بود.
@sheshgalani یِهودا بِن شِموئِل هَلِّوی، فیلسوف و شاعرِ یهودیِ اسپانیایی در سدۀ 12-11، کتاب «الحُجَّةُ و الدَّلیلُ في نَصرِ الدِّینِ الذَّلیل» یا «الخَزَريّ» را بهعنوان گفتگو با «الخَزَري» - پادشاهِ خَزَر - نوشت، به زبان عربی و خطِّ عبری.