یه گوشهی دنج
توی یه کتابخونه قدیمی
که حتی صدای ورق خوردن کاغذها
بی��تر از هر چیزی
آدم رو به خودش میرسونه
واقعاً میشه
کل روز رو
همینطور خلوت موند؟
شما برای خلوت کردن کجا میرید؟ #کتابخانه
کل روز داشتم با لولهها و فشار آب کلنجار میرفتم، یهو یادم افتاد بازی دیشب رو ندیدم.
والا اینقدر خستهام که نمیدونم اول برم بخوابم یا استریم بازی رو ببینم 🙃😂 نه؟
والا هر بار که از یه اجرای طولانی برمیگردم و خستهام، مامانم با اون نگاهِ «پس کجا بودی» میپرسه که مگه تو کار نمیکنی؟
یعنی واقعاً فکر میکنن مجری بودن یعنی فقط رفتن و اومدن سادهست؟ یا شاید کلاً مفهوم «رویداد» براشون یه چیز دیگهست؟
😂😋😛 #خانواده
🕊️ وسایل شستشو رو که میچینم تو ماشین، یهو یادم میافته خستگیِ آخرِ هفته رو باید کجا بذارم که دیگه یادم نیاد؛ انگار همهی خستگیها لای لایههای خاک ماشینای مشتری میمونه و تهش فقط یه حس سبکیه که میمونه #روزمره
یه جوری وسط پیادهرو میایستن که انگار کل مسیر مال خودشونه
→
آدم هرچی میخواد آروم رد شه، میخوره به یه دیوار انسانی 🫠
شما هم تو مسیرتون با این مدلها برخورد میکنید؟ #پیاده_رو
یک موس و کیبورد قدیمی روی میز. همه میگن برای پیشرفت باید هر روز ا��زارهای جدید یاد گرفت، ولی من حس میکنم تو پردازش زبان طبیعی، درک عمیق منطق مهمتر از دنبال کردن هر آپدیت روزه.