خب در توییتر من مقدار زیادی منفعل و کم پس و کم خللقیت هستم... یه عالمه حرف دارم و داستان اما سخته بگم..
حالا خواستم بگم اقا من هم اکنون از مدار ۸۰ درجه جنوبی میخونمتون و به آرزوی بزرگم رسیدم و اومدم قطب جنوب...
با دست خالی، و دنیا دنیا محدودیت
یکی از سختترین بخشهای درمان اینه که بفهمی:
چیزی که توی خانوادهات عادی بوده، لزوماً سالم نبوده.
سکوتهای طولانی. تحقیرهایی به اسمش شوخی. والدی که هیچوقت قابل پیشبینی نبوده. عشقی که همیشه مشروط به رفتارت بود.
وقتی بزرگ میشی، ممکنه هنوز همون قوانین رو با خودت ببری توی رابطههای جدید. درمان کمک میکنه این قوانین رو ببینی.
اشتیاق بیش از حد به ثبت لحظهها با دوربین گوشی، حافظهٔ واقعی ما را ضعیف میکند و توانایی تجربهٔ آرام و بیواسطهٔ زندگی را از ما میگیرد.
وقتی در کنسرت، سفر یا حتی جمعهای خانوادگی همیشه یک لنز میان ما و واقعیت فاصله میاندازد، در عمل «در آن لحظه حضور نداریم». در چنین وضعیتی، زندگی واقعی جای خودش را به یک نمایش میدهد؛ ما پیش از هر چیز به این فکر میکنیم که «چطور این صحنه را قاب بگیریم تا برای دیگران جذاب باشد؟» و همین باعث میشود خودمان از تجربهٔ واقعی آن لحظه محروم شویم و به جای یک خاطرهٔ حسی و عمیق، فقط چند تصویر سطحی در حافظهٔ گوشیمان داشته باشیم.
این تناقض ها رو نمی پذیرم
میگه برام مهمی
ولی وقتی ناراحتی ناپدید میشه
می گه رابطه رو میخوام
ولی هیچ قدمی برای ساختنش برنمی داره
میگه دوستت دارم
ولی با رفتارش بهت حس ناامنی ابهام یا بی ارزشی میده
کاش این عزیزانی که اولین رابطهاشون با ادم درست بوده و موندگار شده انقدر مارو جاج نکنن، عزیزم همه مثل تو خوش شانس نیستن ما مجبوریم امتحان کنیم تا یه ادم مناسب پیدا شه، تجربهاتم در حد رفتار کردن با یک نفره پس فاز دانا و با تجربه بودنم نگیر.
پناهگاهی که در طوفان ناپدید میشود، دیگر پناهگاه نیست. رها شدن توسط پارتنر در روزهای سخت (بیماری، سوگ، بحران)، یک اشتباهِ ساده نیست؛ یک «ترومای دلبستگی» است که استخوانِ اعتماد را چندتکه میکند و سیمکشیِ مغز را برای دوباره اعتماد کردن میسوزاند
علت اینکه بخشی بزرگی از مردم مشتاق حمله خارجی اند، صرفا تبلیغات امریکا و اسراییل نیست بلکه زیستن با این واقعیت است که مجازات دست راستی برای آهنگ خوندن بیشتر از مجازات دست چپی برای تجاوز جنسیه... مردم ایزان بارها در طول تاریخی، با رها کردن حاکمانشان در برابر تجاوز خارجی، انتقام ستم و بی عدالتی شان را از آنها میگیرند...
صمیمیت بیش از حد، قاتل روابط پایدار است و ادب افراطی، پوششی برای فرار از مسئولیت. جامعه ما را به دو سوی این بوم هل میدهد: بیمرزی مطلق یا تعارفات بیروح؛ اما افراط در هر دو مسیر آسیبزاست.
وقتی مرزهای شخصی را به اسم «خاکی بودن» برمیداریم، راه را برای قضاوتهای بیجا و گستاخی باز میکنیم. این صمیمیت افراطی به آدمها اجازه میدهد هر حرف گزندهای را به اسم دلسوزی بزنند. از سوی دیگر، ادب بیش از حد نیز نوعی خشونت منفعلانه است. ما گاهی پشت کلمات محترمانه پنهان میشویم تا نقد نکنیم و مسئولیت تغییر شرایط را نپذیریم؛ دیواری شیشهای که ��ر آن همه لبخند میزنند، اما هیچ مشکلی حل نمیشود.
برای یک رابطه سالم، نیازی به صمیمیت افراطی یا ادب بیش از حد نداریم. فرمول واقعی، «صراحت شفاف همراه با حفظ فاصله ایمن» است؛ آنقدر دور که به حریم هم تجاوز نکنیم و آنقدر صادق که نیازی به ماسک تعارف نداشته باشیم.
جملات انگیزشی مثل فستفود هستند؛ در لحظه خوشمزهاند و به شما انرژی لحظهای میدهند، اما در درازمدت شما را دچار سوءتغذیه روانی، کلافگی و دوری از واقعیت میکنند. انضباط فردی، پذیرش واقعیتهای زندگی و تحلیل واقعبینانه شرایط، بسیار بیشتر از هزاران جملهٔ «تو میتوانی»، انسان را به جلو حرکت میدهد.
#توضیحواضحات
من ناکلتون هستم، بر وزن شکلتون (همون که رفت قطب جنوب)
از سال ۲۰۲۱ اومدم توییتر
ولی هیچ وقت نتونستم مثل بقیه بنویسم م دوست پیدا کنم(از فحش خوردن میترسم)
با اینکه داستان ها دارم
میشه من رو کمک کنید دوست پیدا کنم اینجا و بیام براتون داستان هام رو بگم
ما قرنهاست که بهجای روبهرو شدن با واقعیت عریان، پشت استعارههای حافظ و صوفیگریهای مخدر مولانا پنهان شدهایم. شعر کلاسیک ما با ستایش تقدیرگرایی، تسلیم، تحقیر عقل در برابر عشق و پناه بردن به امور غیبی، مغز ایرانی را تنبل و خرافهزده بار آورده است. ما ملتی هستیم که برای حل پیچیدهترین بحرانهای سیاسی و اجتماعیمان، بهجای پناه بردن به آمار و تحلیلهای علمی و عقلانی، دیوان حافظ باز میکنیم و فال میگیریم!
ادبیات منظوم ما، هرچقدر هم که از نظر زیباییشناسی ارزشمند باشد، بستری برای تفکر استدلالمحور نیست؛ بلکه ساختاری مبتنی بر مغالطه، احساساتگرایی افراطی و ابهام است. فرار بزرگ ادبیات ما از «نثر دقیق، روان و واقعگرایانه» به سمت «شعر مبهم، پیچیده و نمادین»، از اینجا ریشه میگیرد که تفکر ایرانی هرگز جرئت نکرد صریح، بیتعارف و منطقی بیندیشد.
تا زمانی که قلههای فکری یک جامعه، شاعران قرن هفتم و هشتم باشند، همانها که دنیا را فانی و عقل را زبون میدانستند، آن جامعه هرگز نمیتواند فلسفه مدرن، قانون و نهادهای دموکراتیک خلق کن��. ادبیات کلاسیک ما، بیش از آنکه مایه تفاخر باشد، لالاییِ خواب کردن عقلانیت است.
«چه کسانی ما را شکل میدهند؟»
نه! در فرهنگی که شرمندگی و مراعات حال این و آن حرف اول را میزند خودسازی کار آسانی نیست، مخلوق خود بودن. دیگران، خانه، جامعه، مدرسه، شهر، مذهب و سنت و... دائم در حال شکل دادن ما و خلق دوباره و هزار بارهی ما هستند. باید قبل از این که خودمان باشیم توقعات دیگران را برآورده کنیم. ما مورد هجوم این جملات و اعتقادات قرار میگیریم: «تو بالانس نداری. تو جور نیستی بامحیطت. تو اهل کار کردن نیستی. تو زده به سرت نمیدونی ازت گذشته و حالا دیگه شوهر و بچه داری این کارا بهت نمیاد. تو که شوهر کردی چرا مینویسی؟ تو که کارهاتو کردی حالا بذار ما کار کنیم. به تو میگن مرد؟ نگاه کن اون پسر فلانی کجاست تو کجا؟ می��وای تمام عمرت ول بگردی؟ از سن تو این حرفا گذشته. زنی گفتند و مردی. عاشقی؟ آخه این همه آدم ریخته، کسی عاشق تو میشه؟ این همه نویسنده است کسی به تو بورس میده؟ بابا چرا دماغت رو عمل نمیکنی؟ خوشگلتر میشی، شوهر جوون داریها!» هاهاها! هزاران جمله نازنین دیگر که از سر نفهمی و حماقت و کنترل زندگیات نثارت میشود تا تو را از شکل بیندازد و به شکلی که میخواهند، بسازند. اگر خلاف بروی، اگر بالانس نداشته باشی، کاری میکنند که خجالت بکشی که احساس کنی چیزی کم داری که گناه کردهای. در ایران که بودم بارها این جملات را میشنیدم: «تو که شوهر کردی دیگه چرا مینویسی؟ تو که بابا همه چی داری دیگه چرا... » حالا هم میگویند: «خب دیگه تو لاسوگاسی باید خوشحال باشی» هاهاها! این فرهنگ تحقیر و محاکمه و سر افکنده کردن دیگران است. فرهنگی است که فکر میکند اگر کسی شاد است شب رفته توی کازینوهای لاسوگاس و لنگ و پاچه هوا کرده. هاهاها!خانمها و آقایان، من چنین جاهایی نمیروم. مینویسم چون نمیتوانم نوشتن را ول کنم. او هم مرا رها نمیکند، عشق غریبی است. عشقهای فیسبوکی نیست که امروز باشد و فردا هوا برود. عشق به ذات نوشتن است و گفتن. سکوت نمیکنم چون جامعه ما حالش خوب نیست و من یکی از زبانهایش هستم. زبانهای زیادی دارد این فرهنگ. برخی حرف میزنند و خیلیها هم ساکت هستند. من ساکت نمیمانم چون فدا شدهایم. خیلیها نابود شدهاند؛ شخصیتشان، استعدادشان، زندگیشان! به خاطر همین سکوت و نگفتن و رضا به رضای خدایی دادند که به هیچ کدام از اینها راضی نیست. دختران و زنان و مردانی که مراعات کردند و برای برآوردن توقعات این و آن راه افتادند و اصل خودشان را گم کردند. آری! من بالانسسسس ندارم. ندارم! هوراشیو! در کازینوهای لاسوگاس هم پاچه هوا نمیکنم.
من بخش کامنتهای فیس بوکم را بستم.چون جواب دادن به اراجیف وقت میبرد.فقط یک سوال دارم. این جا هم مینویسم: چرا به کسانی که با وعده و وعید مردم را به خیابان کشاندن و در دهان اژدها انداختن کسی چیزی نمیگه؟ اعتراضی نمیکنه اما همه گیر دادن به یک بازیکن یه لاقبا که یه کلمه پس و پیش بگه جاش تو زندونه وبعد اعدام؟کی باعث این همه کش��ار شده چهل هزار تا؟ کی بچههای مردمو را دست خالی فرستاد تو خیابون وگفت شما برین من هواتونو دارم؟کمک در راهه؟ چه کمکی؟ این کمکه؟ له ��ه زدن برای مذاکره؟ توهین به تیمی که حتی اجازه تمرین درست هم بهش ندادن مبارزه است؟ حرف زدن از این بچه ها درست نیست اما تنکیو گفتن عالیه؟یعنی شما مبارزان جان بر کف مسله اصلی را ول کردید چسبیدیدبه دو تاجمله که این و اون گفتن؟ اینها اگر معترض بشن چه سرشون می آد؟ شما به دادشون میرسین؟ یا پرزیدنت دلها یا بی بی یا لیندزی گراهام؟
طرف رسماً یک شهروند آمریکاییه که سه برابر دوران حضورش در ایران، نمکگیر و ساکن ایالات متحده بوده. به پیر، به پیغمبر، به اهورامزدای این سرزمین قسم که با این توهم بازگشت، مغز ما رو گاییدید ����😁😁! او هرگز برنمیگرده شما دارید برای کسی دست تکون میدید که سالهاست قطارش به ایستگاه دیگری رفته ، از ریل هم خارج شده . حقیقت اینه چیکار کنم تلخه ولی واقعیه .
یکی از چالشی ترین تصمیم ها در طبابتم مربوط میشه به یه زن و شوهری اومده بودن پیشم
مرده سریع دکمه لباس زنشو باز کرد،پایین ترقوه زنه یه کبودی بود(واضحا آثار داستان بود)که کار شوهرش نبوده و
زنه خیلی محکم پافشاری میکرد این نیش پشهاس و از شب دعواشون بوده و اومده بودن حرف آخرو من بزنم