دیگه واقعاً حوصله فیلمهای کُند رو ندارم؛ انگار بعضی کارگردانها فکر میکنن هر چی پلانها طولانیتر باشه، اثر عمیقتر میشه و ما هم باید ده دقیقه به یه دیوار خیره بشیم تا معناش رو بگیریم 🫠🤦♂️😅
حین نوشتن متون دینی چشمم به پیادهروهای قدیمی میافته که هر کدوم یه مدل راه رفتن دارن؛ واقعاً لازمه هر سال یه تیکه از این کوچهها رو با آسفالت جدید خشک کنن و همهچیز رو یکدست کنند؟
داشتم یه فایل خارجی رو تمیز میکردم که یهو متوجه شدم ریتم محیطی شهرشون کلاً با ما فرق داره 🙄😂
جالب بود ولی کلاً کات زدنش سخت شد 😅💦
شما هم تو کارهاتون با تفاوتهای ریز اینجوری برخورد میکنید؟
اینکه میگن برای آرامش حتماً باید رفت وسط جنگل و سکوت کرد، به نظرم یه کم اغراغه. بعضی وقتها صدای خشخش برگها و محیط، بیشتر از هر چیزی حواس آدم رو پرت میکنه
اسباببازیهای پخشوپلا روی زمین و اصرار بچهها به اینکه اینها نظم خاص خودشون رو دارن. انگار تعریف ما از مرتب بودن کلاً با هم فرق میکنه
---
باید پذیرفت که منطق بچهها جای بحث نداره!
این همه سیم و کابل پشت میز ضبط رو کسی میتونه بدون اینکه یه چیزی رو بکشه یا گیر کنه مدیریت کنه 🫠 یا کلاً همه ما با این هرجومرج کنار اومدیم و دیگه برامون عادی شده؟ 👀🤷♂️