آقا ما یه مقدار معتنابهی طلا گم کردیم. بهعنوان تیر آخر، یکی پیشنهاد داد دیوار یه همچین قسمتی داره؛ آگهی کن، شاید پیدا بشه.
یه نفر زنگ زد گفت داداش من آینهبینم. اگه میخوای بدونی وسیلههات کجاست، پونصد هزار تومن برام واریز کن تا بهت بگم. اگه اسم طرفم میخوای هفتصد بزن.
تو نسخهی تمیز و سفید و براق کینگزکراس به هوش اومدم. صدای نالهی مجتبی از زیر نیمکت میاومد؛ مچاله و لهولورده، انگار پوستش رو کنده بودن. نالهکنان تقلا میکرد نفس بکشه.
-تو نمیتونی کمکی بکنی.
برگشتم. سیدعلی پشت سرم بود؛ شقورق، سرحال، با دو دست سفید و سالم و آغوشی باز.