خیلی گریهام میاد سر همهچیز، کاش ایران مونده بودم، حداقل خونه بود برام.
البته یادمه اونجام خوشحال نبودم، فکر میکردم بیام اینجا همهچیز بهتر میشه اما نشد.
آدم غصه و غصههاشو با خودش کول میکنه و همه جا میبره، رسم زندگی اینه انگار…
اروپاییها از اینکه این جنگ بحران پناهندگی ایجاد نکرده خیلی تعجب کردند. راجع به این موضوع نادرشاه یه جمله قشنگ داره.
وقتی جنگل آتیش میگیره درختا فرار نمیکنن، حیوونها فرار میکنن. ما اینجا ریشه در خاکیم.
واقعیت تلخ روستای گاودانه در کهگیلویه رو یادتونه؟! جایی که سالها بچهها برای رسیدن به مدرسه، انگشتان دستشان زیر چرخهای زنگزده «گرگر» قطع میشد، چون پولی برای ساخت یک پل ساده نبود!
همان سالهایی که رژیم با افتخار از افتتاح «شهرهای موشکی» زیر کوههای زاگرس رونمایی میکرد، اما برای یک پل ساده برای روستا در همون نزدیکی، بودجهای نداشت! حفاری کیلومترها تونل برای انبار کردن موشک، واجبتر از حفظ انگشتان دست کودکان این سرزمین بود!