عجیبه واقعا که پدر و مادرمون چطور سعی میکنن همه چیز رو برای ما ساده کنن. تهش آدم میفهمه اون سادگیهای ظاهری، خودشون یه دنیا تلاش و محبت پیچیده بودن که ما نباید میفهمیدیم.
این اصرار به بیدار شدن ساعت ۵ صبح از کجا میاد؟ تجربه من میگه هر کی اینجوری شروع میکنه، تهش یه جایی وسط ضبط برنامه یا موقع کار با چوب خوابش میبره و تمرکزش میپره.
پشت میز خبر که میشینی، دنیا یه جای خیلی منظم و منطقیه که هر اتفاقی دلیلش مشخصه؛ ولی کافیه یه بار با یه توریست واقعی گپ بزنی تا بفهمی نصف اون تحلیلهای خبره، فقط حدسهای شیک بوده 🌈
جمله معروفه که میگه سود واقعی تهِ تحمل و تامل است
ولی تو این بازار که هر ثانیه یه خبر میزنه، واقعاً سخت میشه آدم فقط تماشا کنه و عجله نکنه 🫠
شاید تهش فقط یه ذره آرامش میخواد ☕️😅 😬
راستش هنوزم وقتی یه دفترچه یادداشت قدیمی و لبههای زرد شده میبینم، یاد اولین نقدای آماتورم میافتم.
به نظرتون هنوزم نوشتن روی کاغذ یه حس خاصی داره یا کلاً جای خودش رو به نوتهای سریع گوشی داد؟ 💫
خیلیها فکر میکنند هر جای این شهر یه نظم خاصی داره
ولی واقعیت اینه که بعضی از این خیابونها دقیقاً برعکس هر چیزیه که توی برنامهریزی صنعتی یاد گرفتیم
یه جورایی هنر اینه که وسط این همه بینظمی، بتونی یه مسیر کوتاه پیدا کنی و نرسی به بنبست 🙃
«گیاها عجله ندارن»
والا راست میگن. هر چی بیشتر سعی کردم با برنامه و نظم بهشون برسم، زودتر خشک شدن. انگار باید فقط یه کم نگاهشون کنی و بذاری هر وقت دلشون خواست سبز بشن 😅🙏❤️🩹