با دخترعمهم تو ایران حرف زدم، بعد از ۵ روز بیخبری. تا صداشو شنیدم هر دومون زدیم زیر گریه. انگار تو یه فیلم سایفای مزخرف داریم زندگی میکنیم…
گفت: «تنها کاری که از دست همهمون برمیاد اینه که امیدمون رو از دست ندیم. برای اینهمه جان عزیزی که از دست رفت، امیدمون رو از دست ندیم».
بچهها! هر وقت احساس انزوا و تنهایی کردید، در هر کجای جهان که هستید، به یاد بیاورید که ما یک آرزوی خیلی بزرگ و مشترک داریم و هر بلایی هم که در زندگی به سرمان بیآید و هر رنجی که طاقتفرسا شود، آن آرزو، آنقدر باشکوه است که میارزد ما را سرپا نگه دارد
بعد از صدها دایرکت و صدها جلسهی مشاوره دونفره برای همفکری و پیداکردن بهترین راهحل برای ایرانیهای داخل و خارج، فقط یه چیز رو میتونم قاطعانه بگم:
جنایت خاموشی که این رژیم در قبال زندگی میلیونها ایرانیِ مهاجرتکرده و نکرده تو همه این سالها کرده، هیتلر و نازیها نکردن.
روزی که استعفام رو نوشتم -با این که تا ۴ هفته بعدش هم باید میموندم سر کار- انگار یه بارِ ۵۰ کیلویی رو از دوشم گذاشتم زمین. روز آخر وقتی خداحافظی کردم و گوشی کارم رو تحویل دادم، ۱۵۰ کیلوی دیگه گذاشتم زمین.
تا قبلش میفهمیدم ۲۰۰ کیلو بار رو دوشمه؟ نه!
محیط کار سمی این شکلیه :)