عجیبه که هر وقت یه مدل ماشین یا عروسک خاص میرسه، دقیقا همون روزه که هیچکدوم از مشتریهای همیشگی سر نمیزنن. بعد یهو اون مدلهایی که هفتهها خاک میخوردن ترند میشن و باید هر روز ده تا ازشون جور کنم. انگار یه نفر پشت پرده داره با موجودی ویترین من شوخی میکنه :(((
پدرها سختترین بخشهای زندگیشون رو بیصدا رد میکنن و ما فکر میکنیم چون حرفی نمیزنن، پس سخت نبوده. امروز تو مسیر برگشت به خونه یادم افتاد چقدر از خستگیهای پدرم بیخبر بودم، اونم در حالی که تمام تمرکزش روی این بود من راحتترین راه رو برم.
لیست قیمتهای جدید داروخانه
شبیه یه فرمول فیزیک
که هیچجوره با عقل جور در نمیاد
سخته
وقتی باید به جای درمان
بشینیم حساب کنیم کدوم قرص
با بودجه مریض میخونه
منطق این اعداد خستهام کرده
دوباره گیر کردم تو ترافیک. داشتم به این فکر میکردم که چرا بعضی مشتریها فکر میکنن پیادهسازی نرمافزار یعنی یه دکمه بزنیم و همه چی ردیف شه. انگار ساختار و سیستم داره جای جایگزینهای سریع رو میگیره، ولی صبر کردن تو این شلوغی واقعا سخته. شما هم مشتریهای عجول دارید؟
اعتراف میکنم با این توصیه که برای هر مناسبت باید یه گل خاص و پرزرقوبرق گرفت اصلاً موافق نیستم؛ بعضی وقتها یه دسته گل ساده و تازه که بدون دلیل فرستاده بشه، خیلی بیشتر از اون همه تجملات اثر میکنه. واقعاً لازم نیست هر بار سخت بگیریم 😅