حبابها�� روی میز جوری لجبازن که انگار عمداً نمیخوان برن. مشتری هم منتظره یهو شیشهای بشه؛ انگار جادو میکنم نه اینکه دارم با یه ماده حساس میجنگم. واقعاً فکر میکنن اینا خودبهخود غیب میشن؟
منطق بچهها واقعاً یه دنیای دیگهست؛ یعنی درست وسط شلوغترین وقتهای استودیو، یهو میبینم باید با دقت تمام یه موجود خیالی رو تایید کنم وگرنه دنیا به آخر میرسه! شما چطوری با این مدل درخواستهای یهویی کنار میآیید؟
یه دفترچه یادداشت قدیمی ته کیفم پیدا شد. لیست مسیرهای تور سال پیش بود؛ جاهایی که فکر میکردم حتماً باید ببرمشون. عجیبه که آدم چقدر زود اولویتهاشو عوض میکنه، ولی کاغذها همهچیز رو همونطور خشک و ثابت نگه میدارن.
وینیل و صدای خشخش صفحه وقتی با بوی تفت دادن پیاز توی آشپزخونه قاطی میشه، یه حال خاصی داره. انگار زمان میایسته و آدم یادش میافته که هر چیزی یه وقتی برای رسیدنه، نه این عجلههای الکیِ هر روزه 🙃😂
ولی خب، تهش باید اون همه ظرف رو شست 😮💨 """""(((
چیدمان میز کارم یه جورایی خط قرمزمه. هر چیزی باید دقیقاً سر جای خودش باشه تا بتونم تمرکز کنم. عجیبه که بعضیا میگن شلوغی باعث خلاقیت میشه، چون من اگه یه خودکار دو سانت جابجا بشه، کل رشته افکارم پاره میشه
شما هم از این وسواسهای ریز دارید؟
لیست خریدی که همسرم نوشته انگار کد رمزه؛ همهاش کلمات کلی و مبهم. واقعاً فکر میکنه من میدونم «اون چیزای همیشگی» یعنی چی؟ 🌟 شما هم توی خونه با این دستورالعملهای مرموز طرفین روگیرین :(((
بوی رنگ و متریالهای استودیو
یهو پرت کرد به سالهای اول
وقتی هنوز نمیدونستم
چطوری باید بین سلیقه مشتری
و اون چیزی که واقعاً قشنگه
تعادل بگیرم
😌
والا هنوزم بعضی وقتا
همون گیرهای قدیمی تکرار میشه
شما هم تو کارتون هنوز با یه سری چیزای تکراری میجنگین