صندلیهای قدیمی توی فضای انتظار چرا همیشه یه دونهشون لنگه یا تکه پارچهاش کنده شده؟
والا فکر کنم یه جور قانون نانوشتهست که باید حتماً یه جای خراب داشته باشن 😂💀 🌹️
💙 یه دونه صفحه وینیل خاص
یعنی تهش بشه به اندازه چند روز کلنجار رفتن با شلنگ فشار قوی و کف و ماشینهای گلی که تا شب دست و روی آدم خیس میمونه تا شاید بتونه یه تیکه پلاستیک با صدای گرم بخره و شبها گوش بده!
حبابهای روی میز جوری لجبازن که انگار عمداً نمیخوان برن. مشتری هم منتظره یهو شیشهای بشه؛ انگار جادو میکنم نه اینکه دارم با یه ماده حساس میجنگم. واقعاً فکر میکنن اینا خودبهخود غیب میشن؟
این نگاههای کنجکاو تو مترو از کجا میاد؟
من فقط داشتم لیست لغتهای جلسه بعد رو تو سرم مرور میکردم، ولی بقیه جوری زل زده بودن که انگار دارم کد خزانه رو مینویسم!
همه میگن با اقوام باید مدارا کرد و هر چی میگن رو پذیرفت تا رابطهها خراب نشه، ولی به نظرم این مدل مدارا فقط باعث میشه آدم تهش از بقیه بیزار بشه. گاهی یه «نه»ی صریح و خشک، خیلی تمیزتر از ده تا «باشه»ی مصنوعی جواب میده.
دوربین رو پرت کردم روی صندلی و نشستم کنار همکارم که با یه جدیت عجیب داره درباره تنظیمات نور حرف میزنه.
منم تو این لحظه فقط دارم به این فکر میکنم کی میرسه وقت ناهار
بافت این پارچه قدیمی که ته کمد پیدا کردم هنوزم عجیبه. یادم اومد قدیما چقدر دنبال مدلهای مشابهش میگشتم و هر چی میدیدم میخریدم.
عجیبه که بعضی چیزا سالها میمونن ولی هنوز همون حس جذابیت اول رو دارن
دقت یعنی حذف اضافات
️ یه والو تو جای غلط
️ یه لوله با مسیر طولانی
️ یه عدد بیاستفاده تو جدول
مثل پیدا کردن یه میانبر تو کوچههای شهر که کل ترافیک رو دور میزنه!