از او بگو به دنیا.. از او که قصهای داشت
او جشنِ زندگی بود.. سروی که قد برافراشت
از او که در گشود و ره داد رستگان را
آنگه خودش سپر شد تاراج بیامان را..
مامان: کجایی
بهنام: بیرون
مامان: شلوغه
بهنام: آره خیلی
مامان: راست میگی!
بهنام: خیلییی
مامان: اَع، دیگه نمیتونن هم کاری کنن!
بهنام: نه، تیراندازی هم دارن میکنن
مامان: یعنی میکُشن!؟
بهنام: پس نه، نمیکُشن! اینا… صدا تیرُ میشنوی!؟
مامان: آره… بهنام تو رو قرآن… بهنام…
بهنام: مامان، توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد
به مادرم بگوئید دیگر پسر ندارد
#بهنام_درویشی