چند سال از آخرین توهینهاش و تهمتهاش میگذره، فهمیدم دچار آدمی شده با تمام ویژگیهایی که تهمت زد بهم؛
خوشحالم؟ ناراحتم؟ هیچی،
مهم اینه که من لایق اون زخمها در اون زمان نبودم.
زمان واقعاً درمان نیست، عادتزایی و عادتزدایی میکنه؛
عادتت میده به نبودن، ندیدن، غم؛ و عادتزدایی میکنه و چیزهایی رو میبینی که وجود داشتن اما تو بخاطر عادت/علاقه قادر به دیدنشون نبودی.
توی دلم هزار و یک حرف هست که خودم ازشون خجالت میکشم و نمیتونم به دوستام بگم. فقط میشینم یه گوشه بابتشون هی گریه میکنم و هی خودمو سرزنش میکنم. هی از زندگی عقب میفتم ولی نمیتونم در موردش حرفی بزنم.