دو سال پیش امشب، کف کوچهپسکوچههای بوشهر نشسته بودیم؛ صدای خوندن، حرفزدن، خندهها… همهچی همونجا جا موند.
امشب ولی وسط طرحدونی وایسادم، منتظر زنگ ۱۱۵؛یه دلتنگی عجیبی ریخته رو دلم… انگار دلم هنوز همونجاست. 🌙💔
بزرگسالی این طوریه ک میری سر کار ولی با کسی دوست نیستی،دیگ اون آدمایی که باهاشون به هر چیز مسخره ای قهقه میخندیدی نیستن و تنهایی،بین این همه آدم تنهایی و تنها دستاویزت برا وصل شدن به زندگی خاطره ها و یاد هاست