باز عده ای در حال مقایسه اسلام و مسیحیت و "اسلام هراسی" ایرانیان هستند و من محبورم این را تکرار کنم:
می گویند آلفرد هیچکاک گفته کشیشی که دست بر شانه پسر خردسالی گذاشته بود، ترسناکترین صحنه ای بوده که در عمرش دیده.
سینمای غرب را ببینید. چقدر فیلم علیه کلیسا ساخته اند. فیلم The Brutalist را ببینید که چطور نمادهای مسیحیت را بعنوان سمبل تجاوز، استثمار و قدرت سرکوبگر به کار برده.
مساله اینجاست که عده ای جغرافیا برایشان مفهومی ندارد. ما ایرانی ها که از مسیحیت تراما ندیده ایم. نه اینکه مسیحیت خیلی خوب است، ما تجربه اش نکرده ایم. کشیش و راهبه برایمان آدم عادی هستند. ما تجربه خودمان را زیسته ایم. مرد مسلمان خشمگین ریش دار با لباس عربی ، صدای اذان یا حتی جرثقیل برای ما ترسناک است.
این را بفهمید که اتفاقاً ما اگر بخواهیم "سفید پوست" به نظر بیاییم باید از کلیسا و کشیش بترسیم.
دختر و پسر جوان چپگرای غربی تنها تجربه منفی اش از اسلام ۹/۱۱ است که آنرا هم به مسائل سیاسی ارتباط می دهد و توجیه می کند. می گویید "ایرانی بس کن تو سفید پوست نیستی!" باشه، پس دقیقاً به همین دلیل است که اسلام را می شناسیم، تجربه اش کرده ایم و از آن ترس منطقی داریم.
این شمایید که سعی می کنید وانمود کنید دیدن مردم مسلمان خشمگین نمازخوان در خیابانهای غرب و جرثقیل در تاریکی شب برایتان ترسناک نیست، چون می خواهید شبیه اطرافیان "سفید پوست " خود باشید.
خیلیها میپرسند راهحل چیه؟
پاسخ: راه حل اخلاقی و علمی مشخص است: سگها باید زندهگیری بشن و به پناهگاهها انتقال پیدا کنن؛ سگهای سالمتر عقیم بشن و در یک بازهی زمانی چندهفتهای براشون سرپرست پیدا بشه. سگهای بیمار هم با روشهای علمی یوتانایز (مرگ آسان) بشن. اما اگر بعد از چند هفته سرپرست پیدا نشد چی؟ در کشورهای پیشرفته، بهخاطر هزینههای سرسامآور نگهداری، در این مرحله هم گزینهی اتانازی رو اجرا میکنن.
جالب اینجاست که از سال ۱۳۸۷ یه دستورالعمل رسمی در کشور وجود داره که دقیقاً همین مسیر رو تعیین کرده: زندهگیری، انتقال به پناهگاه، عقیمسازی و واگذاری. طبق این قانون، «مرگ آسان» فقط و فقط برای سگهای بیمار و غیرقابلدرمان مجازه.
اما مشکل اصلی اینجاست که این بخش آخر عملاً اجرا نشد؛ چون در سیستم پیمانکاری، «سگ کمتر» یعنی درآمد کمتر! نتیجه چی شد؟ شکلگیری یه صنعت کثیف به اسم «پناهگاه». در این چرخه، هر چی سگ بیشتر باشه، پول بیشتری توش هست. قفس و طویله ساختن و اسمش رو گذاشتن پناهگاه؛ از هر صد تا سگ شاید چهار تاش رو عقیم کردن و بقیه رو دوباره تو بیابون ول کردن تا بتونن بارها و بارها جمعشون کنن و صورتوضعیت مالی رد کنن. کار به جایی رسید که سگدزدی، تولهکشی و رقابتهای مافیایی سر تصاحب سگها شکل گرفت (البته حساب معدود پناهگاههای اصولی و دلسوز از این ماجرا جداست).
از اون طرف، غذارسانی بیحسابوکتاب و احساساتی هم جمعیت سگها رو منفجر کرد. وقتی شکم سگها سیر شد، نرخ زاد و ولد بالاتر رفت و حالا با یه لشکر سهمیلیونی طرفیم که آمار سگگزیدگی رو به بالای ۲۰۰ هزار مورد در سال رسونده. این وضعیتِ ازکنترلخارجشده، هم به ضرر سلامت مردمه، هم به ضرر حیاتوحش و هم در نهایت به ضرر خود این حیوانات. این رویکردِ آسیبزا دیگه اسمش «حیواندوستی» نیست؛ یک جهالت مدرنه.