در آستانه سی و پنج سالگی، دیگه نایی برای شروع جدید و شهر جدید و زبان جدید ندارم.
حالم مثل مسافریه که از چرت عصر بیدارشده دیده قافله رفته. نه ردی مونده، نه کسی که برگرده دنبالش.
به جای خودبرتر بینی و تنبلی تن به کار بدید. با حسادت به کارگری که با وجود تبعیض و محرومیت، مهارتاش از شما بیشتره و زندگی بهتری داره، فرومایگی خودتونو جار میزنید.
یه مجتمع تو مسیرم هست، یه نگهبانِ افغان داره که هر وقت میبینمش سلام و خسته نباشید میگم، همیشه تو جواب میگه زنده باشی مهندس. امروز گفتم یه گپی باهاش بزنم. گفتم راضی هستی؟ گفت خدا رو شکر، یه اتاق دادن، یه ۸۰ تومنی هم ماهانه میدن. تو دلم گفتم دمتگرم، مهندس تویی من حمالتم:)
@Thefrogsass شام و نهار يه تايم خانوادگيه و كسي كه تو خونه كار مي كنه مهمون نيست كه دعوتش كني سر ميز
حتي مامان من وقتايي كه به خاطر بچه ميومد چند هفته پيشمون مي موند به يه بهونه غذاش رو جدا مي خورد تا ما راحت كنار هم غذا بخوريم و صحبت كنيم
منیژه*هر روز با اولین طلوع خورشید، کیف پزشکیاش را برمیدارد و راهی خانههایی میشود که به گفتهی او، زنان در آن مثل زندانی هستند و اجازه ندارند بیرون بروند؛ حتی برای درمان هم از خانه خارج نمیشوند.
https://t.co/eeMWM4SIO1
@bobesfanji2024@amotonam@mammadm_ چقدر عصبانی! خیلی از بچهها از سر حسادت به بقیه بچهها یه چیزی میخوان و خیلی از خانوادهها به بچههاشون یاد میدن که منابعشونو اشتراکی استفاده کنن، براش ساعت مشخص میکنن و بچهها هم یاد میگیرن چطوری با هم کنار بیان و نمیتونن هرچیزی اراده کردن فورا به دست بیارن