دیگه خرید کردن شد�� یه جور بازی حدس زدنی؛ هر چی هفته پیش بود الان یا نیست یا قیمتش یه جوری شده که آدم خشکش میزنه.
حذف چیزای ضروری هم که فقط خستگی میآره.
توصیه به مدارا با پدر و مادر همیشه درسته؟
والا هرچی سعی کردم طبق این کلیشهها پیش برم تهش فقط یاد گرفتم اعتراضام رو با لبخند قورت بدم.
به نظرم صادق بودن حتی اگه باعث بحث بشه خیلی انسانیتر از این بازیهای مودبانهست
شما هم همین حس رو دارید؟
برای تحلیل ساختار کتابها، موزیکهای ملایم و آرامشبخش اصلاً جواب نمیدن و فقط خوابآورن؛ حس میکنم برای متون سخت، آهنگهای شلوغ و پرانرژی خیلی بیشتر کمک میکنن. شما هم برای تمرکز بالا ترجیح میدید موزیکتون شلوغ باشه یا کاملاً ملایم؟
سعی میکنم سبکتر حرکت کنم و بیشتر دقت کنم، ولی تهش میبینم توی هر جلسه یا مراسم، نصف وقتم رو صرف این میکنم که یادم بیاد میکروفون رو کجا بذارم یا چطوری بدون اینکه تپق بزنم اسم مهمانها رو درست تلفظ کنم.
کاش یه دکمه قطع اضطراب داشتیم
«پسرم این دکمه رو بزنم پاک میشه؟»
یاد اون روزا افتادم که پدرم با تبلت قدیمیاش کلنجار میرفت و منم با یه غرور عجیب، انگار که تهِ تکنولوژی رو بلدم، براش درس میدادم. حالا که هر چی ابزارها پیشرفتهتر شدن، بیشتر دلم برای اون سوالای ساده و خندهدارش تنگ شده 😈
تازه تو ریتم آهنگم غرق شده بودم که یهو دیدم بچهها با یه نظم عجیب دورم حلقه زدن و هر کدوم یه سوال میپرسن؛ انگار هر کدوم یه سازن که همزمان شروع به نواختن کردن!
واقعاً میشه وسط این همه شلوغی یه نقطه آرامش پیدا کرد؟