بله درسته. نزدیک به دو ماه است که تلاش میکنم همین نکته را مطرح کنم که حقوق بشر باید شرطی غیرقابل مذاکره و بخش جداییناپذیر هرگونه مذاکره با جمهوری اسلامی باشه. تا این لحظه واکنشها بسیار محدود بوده است. من تلاش کردم این موضوع را با نیروهای اپوزیسیون ایران نیز در میان بگذارم و پیامهای زیر نتیجه این تلاشهاست.
چند روز پیش دیدم استیون کاتکین راهکاری را مطرح میکند که در اساس بر همین ایده استوار است و آنرا دیروز منتشر کردم. شاید انتشار این ویدئو باعث شده باشد افراد بیشتری متوجه این پرسش اساسی شوند که چرا مذاکرات با جمهوری اسلامی بدون طرح مسئله حقوق بشر انجام میشود در حالی که حقوق بشر باید یکی از محورهای اصلی هر مذاکرهای باشد. من در ماههای گذشته بارها کوشیدهام این موضوع را هم به فارسی و انگلیسی تشریح کنم و در قالبهای مختلف مطرح کنم هم برای دولتمردان آمریکا هم اپوزیسیون ایران. پیامهایی که در ادامه آمدهاند را ببینید.
https://t.co/nxnnrGRwPA
راهبرد پیشنهادی استیون کاتکین به دولت آمریکا برای فروپاشی رژیم از درون. در این گفتگو، استیون کاتکین، تاریخدان برجسته، یک استراتژی جدید و کلیدی به دولت آمریکا پیشنهاد میکند. او معتقد است با رژیمی که بر پایه ایدئولوژی ضدغربی بنا شده، هرگز نمیتوان با روشهای سنتی و «حسن نیت» معامله کرد. کاتکین دست روی نکته تکاندهندهای میگذارد: این رژیم اساساً «ایرانی» نیست و منافع ملی ایران برایش اهمیتی ندارد؛ آنها پیرو یک ایدئولوژی مخربِ فراملی هستند که اگر غیر از این بود، رفتار دیگری داشتند. بنابراین، واشنگتن باید سیاستِ انفعالیِ «کوتاه کردن چمن» (تضعیف موقت و نظامی) را کنار بگذارد و دست به یک «جودوی سیاسی» بزند؛ یعنی از نیروی خودِ حریف علیه خودش استفاده کند. به باور او، ضربات اخیر، ساختار قدرت در ایران را به وضعیت «عقربها در یک بطری» دچار کرده است؛ جایی که باندهای حکومت دیگر به هم اعتماد ندارند و به جان هم افتادهاند.
کاتکین تأکید میکند رژیم در بحران بقا دستوپا میزند، چرا که اکثریت قاطع جامعه ایران اساساً این حکومتِ غیرایرانی را مشروع نمیدانند و از آنها متنفرند. او توصیه میکند آمریکا باید رژیم را با این افتضاح و بیکفایتیاش تنها بگذارد تا حکومت مجبور به رویارویی با مردم خود شود.
راهکار عملی برای فعال کردن این استراتژی، تبدیل «حقوق بشر» به شرط اول و غیرقابلمذاکره در هرگونه گفتگویی است. آمریکا میتواند با گره زدنِ رفع تحریمها به شرطهای واضحی مثل «توقف فوری اعدامها» و «آزادی اعتراضات مسالمتآمیز»، خشم و نارضایتی انباشتهشده جامعه را به یک فشار سیاسی خردکننده علیه حکومت تبدیل کند. این راهبرد، فشار واشنگتن را درست روی پاشنه آشیلِ رژیم یعنی همان «بحران مشروعیت داخلی» قفل میکند؛ فرمولی که اختلافات درونی را تشدید کرده، سرعتِ فروپاشی حکومت را چند برابر میکند و در نهایت، کنترل کشور را به دست خود مردم ایران میسپارد. متن کامل گفتگو در کامنت زیر.
Back in January, President Trump and many of his supporters spoke passionately about the Iranian people. We were told that America had their backs. "Help is on the way." "Locked and loaded." The suffering of Iranian protesters, political prisoners, and victims of state violence became part of the moral justification for confronting the regime. Today, as a deal with that same regime is being discussed, why have the Iranian people disappeared from the conversation? If their sacrifices helped justify pressure on the regime, why are their rights absent from the negotiations? If you truly stand with the Iranian people, now is the moment to demand that human rights be part of any deal, not as a symbolic gesture, but as a condition. Release political prisoners. Halt executions. End the killing of protesters. Allow independent monitoring. Tie any sanctions relief to verifiable compliance. Otherwise, the message is clear: the Iranian people were useful when their suffering could be invoked to justify pressure on the regime, but expendable when their rights should be defended at the negotiating table. That is a moral failure. It is a betrayal of trust. A deal that ignores human rights does not help the Iranian people. It rewards the regime with survival while abandoning those who risked everything to oppose it. If the Iranian people were part of the justification, they must be part of the outcome.
@realDonaldTrump@JDVance@SecRubio@PahlaviReza
The most effective U.S. strategy is to make human rights a non-negotiable condition of any negotiation, thereby leveraging the regime’s internal loss of legitimacy to accelerate its collapse, and ultimately allow its people to take control. In this discussion, renowned historian Stephen Kotkin analyzes the deep strategic challenges facing the Trump administration as it navigates high-stakes negotiations with the Iranian regime. Kotkin argues that the regime is locked in a severe internal crisis, lacking basic economic resources, proper governance, and fundamental domestic legitimacy, yet remains driven by an existential, anti-Western ideology that makes traditional, good-faith dealmaking impossible. To capitalize on this fragility, U.S. strategy must shift away from merely "mowing the lawn" through limited military degradation and instead employ a geopolitical judo that forces the regime to confront its own failures and turn inward on itself. The operational mechanism for this leverage lies in making human rights an uncompromising, non-negotiable condition for any diplomatic or economic concessions. By conditioning sanctions relief on explicit benchmarks, such as halting executions and protecting peaceful dissent, the United States can transform diffuse societal rejection into severe, measurable political costs. This approach strategically links external American pressure directly to the regime’s core vulnerability: a population of 90 million people who overwhelmingly reject its right to rule, locking Tehran in an inescapable domestic crisis of its own making.
Human Rights Conditions in Iran Policy
The most effective strategy toward the Islamic Republic is one that converts the regime’s core vulnerability into sustained U.S. leverage. The central weakness of the Islamic Republic is political: it faces a continuing legitimacy crisis in which the overwhelming majority of Iranians reject it as a legitimate governing authority and do not accept its right to rule. Rather than allowing Tehran to externalize pressure through narratives of sovereignty and foreign threat, U.S. policy can exploit this internal contradiction by making human rights a non-negotiable condition for any sanctions relief, diplomatic engagement, or economic concession.
This approach works by shifting the conflict from an external bilateral contest to an internal legitimacy struggle. It prevents the regime from reframing U.S. pressure as a dispute between states and instead anchors the terms of engagement in the relationship between the regime and its own population. The constraint is not primarily imposed by Washington; it is activated through the regime’s unresolved legitimacy deficit and its dependence on coercive control.
Human rights conditions function here as the operational mechanism of leverage, not as a parallel moral track. Requirements such as the release of political prisoners, cessation of executions, protection of peaceful protest, and verifiable reductions in internal repression translate diffuse societal rejection into enforceable political costs. The regime is then confronted with a binary choice: maintain its coercive internal structure or obtain economic and diplomatic relief while having to justify that decision to a population that does not recognize its legitimacy or its right to rule.
This structure also strengthens the domestic political position of U.S. policy. It provides a clear moral and strategic justification for President Trump’s Iran policy in internal U.S. debate by demonstrating that American leverage is being explicitly aligned with a population living under widely recognized illegitimate rule. It reduces the effectiveness of criticism that frames U.S. policy as purely coercive or geopolitical by tying its stated objectives to identifiable human-rights outcomes.
The result is a coercive feedback loop grounded in legitimacy failure. The regime’s inability to resolve its internal legitimacy crisis becomes the mechanism through which external leverage operates. Human rights conditions serve as the instrument of enforcement, while the underlying force is generated by a society that persistently rejects the regime’s authority. By conditioning relief on compliance with these demands, U.S. policy integrates external pressure with an internal political reality the regime cannot escape.
(مجری) رابینسون:
امروز، پنج سوال دیگر با استیون کاتکین.
استیون، شماره یک، ایران.
من فقط دو نقلقول به تو میدهم و میبینم با آنها چه میکنی.
به هر حال، همینطور که اینجا نشستهایم، باید اشاره کنم همانطور که این برنامه را ضبط میکنیم، پرزیدنت ترامپ، دولت ترامپ، در حال مذاکره با ایران است.
نتیجه مذاکره همینطور که اینجا نشستهایم کاملاً نامشخص است.
دو نقلقول.
این نوشته اخیر هیئت تحریریه «نیویورک تایمز» است.
«در حالی که پرزیدنت ترامپ برای یک آتشبس مذاکرهشده مشتاق به نظر میرسد، رهبران ایران مشتاق نیستند.
به طریقی ملت ضعیفتر در موقعیت مذاکره قویتر در قرار دارد.»
این نقلقول دوم است.
این سخن وزیر امور خارجه، مارکو روبیو، در اوایل همین ماه مه است.
«همانطور که پرزیدنت ترامپ گفته است و همانطور که واقعیتها به وضوح تایید میکنند، ایالات متحده همه برگهای برنده را در دست دارد.»
پایان نقلقول.
چه کسی واقعاً دارد برنده میشود و این چگونه به پایان میرسد؟
کاتکین:
این مورد سختی است.
اینجایی است که ما اکنون هستیم.
این ممکن است مکانی نباشد که من خودم انتخاب میکردم تا ما را در آن قرار دهم.
این جوک قدیمی هست که خیلی خندهدار نیست.
کسی در ایرلند است و گم میشود، تلاش میکند به دوبلین برسد، در خانه همسایه را میزند.
همسایه در را باز میکند و شخص توضیح میدهد: «ما گم شدهایم. تلاش میکنیم به دوبلین برسیم.»
و مرد ایرلندی میگوید: «اوه، اگر من میخواستم به دوبلین بروم، هرگز از اینجا شروع نمیکردم.»
پس من هم شروع نمیکردم، اما اینجایی است که ما هستیم و تلاش میکنیم به دوبلین برسیم.
مشکل برای ما این است که ما به چیزهایی نیاز داریم که رژیم ایران یا از تحویل آنها امتناع میکند، یا نمیتواند تحویل دهد، یا نمیتواند در طول یک دوره زمانی حفظ کند.
و بنابراین ما در این مقطع به نوعی داریم با خودمان مذاکره میکنیم.
اگر به ایران و مشکل ایران در خاورمیانه فکر کنی، مشکل اصلی برای اسرائیل این بود که ایران یک تهدید وجودی بود.
این فقط برنامه هستهای نبود، که ما همراه با اسرائیلیها، آسیب بسیار بزرگی در ماه ژوئن به آن وارد کردیم.
این همچنین موشکهای بالستیک بود.
این همچنین نیروهای نیابتی در همه جا بود، نه فقط حماس در غزه، بلکه البته حزبالله در لبنان، سوریه، و آدم میتواند همینطور ادامه دهد.
بنابراین این یک تهدید وجودی برای اسرائیلیها بود.
و بعد از ۷ اکتبر، آنها قرار نبود اجازه دهند این وضعیت ادامه یابد.
ایران بیشتر و بیشتر پیشروی کرده بود و اسرائیل را با نیروهای نیابتی و با قابلیتهای تهاجمی محاصره کرده بود تا تهدید علیه اسرائیل را غیرقابلتحمل کند.
و ۷ اکتبر به اسرائیلیها ثابت کرد که آنها نیاز دارند وضعیت استراتژیک را تغییر دهند.
برای اسرائیلیها، تضعیف تواناییهای نظامی ایران شماره یک است.
اینکه یک راهحل بلندمدت چه چیزی میتواند باشد، چگونه ممکن است به مکان بهتری برسیم، این لزوماً هدف نیست.
اما آنها مجبور بودند تهدید فوری را از بین ببرند.
آنها موشکهای بالستیک دارند.
ما باید تهدید موشکهای بالستیک آنها را کاهش دهیم.
آنها نیروهای نیابتی دارند.
ما باید تهدید نیروهای نیابتی را کاهش دهیم.
و این کار انجام شده است.
این کار در مقیاسی عظیم در آنچه تنها میتواند به عنوان عملیاتهای تاکتیکی فوقالعاده توصیف شود، انجام شده است.
عملکرد ارتش ما و ارتش اسرائیل واقعاً خیرهکننده است.
ما نمیتوانیم این واقعیت را در بحث خود گم کنیم.
اما این برای اسرائیلیها کافی است.
آنها این را چمنزنی مینامند.
چمنزنی یک تعبیر لطیفآمیز وحشتناک است.
معنای آن، دوباره، تضعیف قابلیتهای دشمن است.
برای در حال حاضر.
و سپس اگر دشمن قابلیتها را بازسازی کند، تو مجبوری برگردی و دوباره تضعیف کنی.
بنابراین تو داری زمان میخری.
چقدر زمان میخری، شاید نتوانی سختگیر باشی.
تو تا جایی که ممکن است میخری.
بنابراین برای اسرائیلیها، این یک بازی استراتژیک بزرگ است که ایران تا این حد تضعیف شده است.
برای ایالات متحده، استراتژی کلان باید بسیار گستردهتر باشد.
چمنزنی ناکافی است.
این فقط تضعیف قابلیتهای موشک بالستیک ایران برای در حال حاضر یا تضعیف قابلیتهای هستهای آنها برای در حال حاضر نیست.
ما نیاز داریم که رژیم ایران از آنچه در آن منطقه هست دست بردارد.
و ما برای خودمان به آن نیاز داریم چون برای ۴۷ سال، آنها با ما در جنگ بودهاند.
ما برای دوستان و شرکای خود در منطقه به آن نیاز داریم، نه فقط اسرائیل، البته، بلکه اعراب خلیج فارس.
ما برای شرکای خود در هند-آرام به آن نیاز داریم که به انرژی خلیج فارس متکی هستند.
و ما برای قیمتهای بنزین خودمان در خانه برای مقرونبهصرفه بودن و استاندارد زندگی برای آمریکاییهایمان به آن نیاز داریم.
و من میتوانم ادامه دهم.
و بنابراین آنچه تو اینجا داری یک واگرایی جزئی بین استراتژی اسرائیلیِ چمنزنی است، که کموبیش بر اساس معیارهای آنها موفقیتآمیز است.
آنها دوست دارند آن را بیشتر بزنند.
آنها دوست دارند حتی بیشتر تضعیف کنند.
اما اگر این حد از تضعیف باشد، آنها از دیدگاه خودشان برنده شدهاند.
آنها میتوانند با آن زندگی کنند.
برای ما، ما به چیز دیگری نیاز داریم.
و این تا کنون گریزان بوده است.
و دوباره، شاید ما این را در بدو ورود درک نکردیم.
به عنوان مثال، اگر فکر کنی که مسئله هستهای اول و مهمترین است، تو میخواهی برای یک حمله تکاوری برنامهریزی کنی که آماده حرکت باشد تا مواد هستهای را استخراج کند، زمانی که ایران به خاطر حملات به مجتمع رهبریاش حواسش پرت است.
بنابراین تو میگویی: «خیلی خب، بیایید آن را تا زمانی که حواسشان پرت است، زمانی که توسط ما زیر ضربه هستند، بگیریم،» و سپس ما برگهای برنده را در دست داریم.
در عوض، به نظر میرسد فرض بر این بوده است که: «خب، ما سر رژیم را قطع خواهیم کرد و جایگزینهای آنها با ما مذاکره خواهند کرد و فقط چیزها را به ما تحویل خواهند داد، زیرا ما با چنان نیرویی به آنها ضربه زده خواهیم بود که آنها قدرت و شوکت ما را خواهند دید و بنابراین در برابر ما زانو خواهند زد.»
بنابراین هیچ حمله تکاوری برای گرفتن هستهای، اورانیوم غنیشده در هر سطحی، آن ۶۰ درصد بالا که واقعاً خطرناک است، و اما همچنین ۲۰ درصد وجود نداشت.
اکنون این عملیات آسانی نمیبود، اما این همان نوع کاری است که تو برای انجامش برنامهریزی میکردی، که اکنون انجام آن به شدت دشوارتر است چون حواس آنها پرت نیست.
بنابراین آنچه ما تلاش میکنیم به دوبلین برسیم، و ما از اینجا شروع نمیکردیم.
پس چه میکنی؟
راهحل چیست؟
نتیجه چیست؟
بحثهای زیادی در این باره هست.
و من کارشناس ایران نیستم، اگرچه چیزی درباره رژیمهای اقتدارگرا میدانم.
برای ما، رژیم ایران شکست خورده است.
این رژیم به مردم خودش شکست خورده است.
جایگاه رهبر معظم در رژیم اکنون نابود شده است، احتمالاً برای همیشه.
مردم میگویند که پسر جایگزین پدر شده است که در حملات ترور شد.
هیچکس از آن زمان پسر را ندیده یا صدایش را نشنیده است.
اما حتی اگر او هنوز زنده باشد و حتی اگر صورتش را به معنای واقعی کلمه در حملات از دست نداده باشد، جایگاهی که او اشغال میکند همان نخواهد بود: یک داور عالی برای همه جناحها در ایران.
بنابراین آنچه برای تو باقی میماند مشکل عقربها در بطری است که در آن به یکدیگر اعتماد ندارند.
آنها همگی در حال رقابت هستند.
و علاوه بر این، آنها نمیتوانند مردم خود را تغذیه کنند.
آنها هیچ آبی ندارند.
آنها هیچ پترولی، میدانی، بنزینی ندارند.
آنها هیچ پولی ندارند.
بنابراین فاقد مشروعیت و فاقد تمام اصول اولیه بقای اساسی هستند.
بنابراین اگر آن رژیم مجبور بود با وضعیت خودش معامله کند، آنها بالقوه در دردسر جدی میبودند.
و بنابراین پیدا کردن راهی برای مجبور کردن رژیم به مواجهه با شکستهایش و عدم مشروعیتش در برابر مردمش باید راه پیش رو برای ما باشد.
بنابراین کمی بیشتر تضعیف کردن اینجا، کمی بیشتر تضعیف کردن آنجا، کمی بیشتر زمان خریدن اینجا، کمی بیشتر زمان خریدن آنجا با هزینههایی که ما نمیدانیم چه ممکن است باشند، در مقابل گفتن اینکه: «خیلی خب، تو اکنون مالک این افتضاح هستی. این افتضاح توست. بیایید ببینیم چه میتوانی با آن بکنی.»
و بنابراین آن معطوف کردن رژیم به درون خود، استراتژی رژیم کمی شبیه جودو بوده است، جایی که قدرت حریف تو به توانایی تو برای بیثبات کردن حریفت تبدیل میشود، ورق را برگرداندن علیه حریفت.
ما نیاز داریم همین کار را با رژیم ایران بکنیم.
و بنابراین من دقیقاً مطمئن نیستم به کجا میرویم چون دولت خودمان مطمئن نیست به کجا میرود.
رابینسون:
خب، استیون، میتوانم این را بپرسم؟ آیا اشتباه در اینجا... من حتی آن را اشتباه نخواهم نامید. ما دونالد ترامپ را داریم، یک آدم تاجر از کوئینز، و به نظر من میرسد، من این را هر چند در قالب یک سوال مطرح میکنم. مرا تصحیح کن. به نظر من میرسد که انگار در یک سطح اساسی، او میگوید: «چرا این آدمها پای میز نمیآیند؟ ما یک معامله آشکار برای انجام دادن در اینجا داریم. اگر آنها با من مهربان میبودند، آنها اجازه میدادند نفت دوباره از طریق هرمز جریان یابد، آنها اورانیوم خود را تحویل میدهند، ما میتوانیم راههایی برای کمک به بازسازی آنها پیدا کنیم. ما میتوانیم یک معامله بکنیم.» اما دونالد ترامپ زندگیاش را آنطور که تو زندگیات را صرف نگاه کردن به آرشیوها، سروکله زدن با اقتدارگرایانی مانند امثال ژوزف استالین کردهای، سپری نکرده است. مفهوم نوع افرادی که رژیم ایران را پر میکنند، نوع افرادی هستند که مایلند ۳۰,۰۰۰ نفر از مردم خود را با مسلسل تیرباران کنند، همانطور که چند ماه پیش قبل از شروع جنگ در اعتراضات انجام دادند. حتی همانطور که استالین مایل است ردههای بالاتر حزب خود را در تصفیه پس از تصفیه نابود کند، و مردم را مطیع سازد. آن نوع شخص، ایدئولوگ مصممی که واقعاً، به یک روش اساسی، مایل است مرگ را انتخاب کند، ابتدا، او مرگ را برای میلیونها نفر از مردم خود انتخاب خواهد کرد اگر مجبور باشد.
اما این اصلاً آن نوع شخصی نیست که بنشیند و معامله کند.
آیا این درست است؟ و اگر این درست باشد، همه چیز را سختتر میکند.
کاتکین:
متاسفانه، فکر میکنم کاملاً درست میگویی.
یک معامله شامل چه چیزی برای آنها خواهد بود؟
آنها برای نابودی قدرت ایالات متحده و نابودی اسرائیل زندگی میکنند.
این سپاه پاسداران انقلاب اسلامی است.
این ها (سپاه) حتی ایرانی نیستند.
این چیزی فراتر از ایران است.
رابینسون:
آنها تلاش نمیکنند قدرت بزرگ پرشیا را دوباره به دست آورند.
کاتکین:
آنها سیاستهای متفاوتی میداشتند اگر طرفدار ایران میبودند.
و بنابراین، بله، آنها یک معامله را آنگونه که ما یک معامله را درک میکنیم نمیخواهند، که یعنی بگوئیم: «ما چیزی واگذار میکنیم. آنها چیزی واگذار میکنند.»
و بنابراین توانایی ما برای مذاکره با آنها همیشه توسط ناتوانی ما در درک اینکه آنها چه کسی هستند و چه هستند محدود شده است.
این به معنای آن نیست که این رویکرد درستی بود.
من از نوع تغییر رژیم نیستم، اما از نوع تسلیم هم نیستم که در آن نتوانی کاری بکنی.
بنابراین من سالهاست استدلال میکنم که تو این رژیمها را علیه خودشان برمیگردانی.
درست است.
تو تلاش میکنی به آنها بفهمانی که جناحهای داخل رژیم که ناامید هستند، یا از جاهطلبیهای ناکام، آنها کسانی نیستند که از توبره میخورند، رقبایشان هستند.
یا به این دلیل که آنها عموماً میبینند که استراتژی در حال شکست است، تو تلاش میکنی به آنها متوسل شوی تا علیه رژیم خودشان برگردند.
بنابراین موفقیت در ونزوئلا، که هنوز با انتخابات همراه نشده است.
ما انتخابات را بر آنها تحمیل نکردهایم، که فکر میکنم یک اشتباه بود.
اما این واقعیت که ما توانستیم آن رژیم را علیه خودش برگردانیم و استراتژی آن را از ضد آمریکایی به برخورد با ایالات متحده بر اساس شرایط ایالات متحده تغییر جهت دهیم، و سپس مرحله نهایی مواجهه با مردم خودشان، عدم مشروعیت خودشان و عدم محبوبیت از طریق یک فرآیند انتخاباتی خواهد بود،
آن ممکن است هنوز بیاید، آن موفقیت ما را به این فکر گمراه کرد که رژیم ایران مشابه بود و انگیزههای مشابهی داشت.
همچنین، ما واقعاً درک نمیکنیم که یک رژیم چیست.
ما فکر میکنیم یک رژیم فقط یک مشت آدم در بالا است.
اما یک رژیم یک جامعه است.
بنابراین مطمئناً، جمعیت ۹۰ و چند میلیونی ایران، عمدتاً علیه این رژیم هستند.
آنها از این رژیم متنفرند و به دلیل موجهی هم متنفرند.
پس بگوییم که آن ۷۰ میلیون یا ۸۰ میلیون است، گفتنش سخت است، اما این یک تعداد بسیار بزرگ از ایرانیان است، جامعه ایرانی که از رژیم بیزار است.
اما مشکل این است که هنوز ۲۰ میلیون، یا حداقل ۱۰ میلیون وجود دارند که طرفدار رژیم هستند، مایلند برای رژیم بمیرند.
این همان جامعهای است که رژیم را تشکیل میدهد.
من زمانی کتابی به نام «جامعه غیرمدنی» (Uncivil Society) درباره همین مشکل نوشتم.
و بنابراین این فقط سر بریدن این رهبر یا آن رهبر نیست.
این ریشهکن کردن یا جذب کردن جامعهای است که نماینده رژیم است.
به یاد داشته باش، برای این افراد، در بسیج، به عنوان مثال، شبهنظامیانی که بسیاری از آن کشتارها را انجام دادند که تو پیشتر به آن اشاره کردی، برای آنها، این تحرک صعودی است.
این تحرک اجتماعی است.
آنها انتخابهای زندگی زیادی ندارند.
پیوستن به رژیم و تبدیل شدن به بخشی از دستگاه سرکوب رژیم، بلیطی برای یک راه زندگی بهتر برای بسیاری از مردم در موقعیتهای بنبست است.
و سپس افراد زیادی در رژیم هستند که از نظر ایدئولوژیک متعهد هستند، همانطور که گفتی، به مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل.
این چیزی است که آنها برایش زندگی میکنند، و این تنها مشروعیت آنهاست.
بدون آن، آنها به چه چیزی میتوانند تکیه کنند؟
آنها استاندارد زندگی را بالا نبردند.
آنها آن را کاهش دادند.
آنها ایران را به یک قدرت بزرگ تبدیل نکردند.
ایران یک قدرت ضعیف است.
و بنابراین برای بخش بزرگی از جامعه ایران, رژیم و جامعه یکی هستند.
و بنابراین اگر تو تلاش میکنی این پدیده ضد آمریکایی را که بر ایران حکومت میکند ریشهکن کنی، این عمیقتر از آن است که فکر میکنی.
این ریشههایی دارد که تو درک نمیکنی.
و ۱۰ میلیون وفادار با تفنگ چیزهای زیادی برای غلبه کردن است، به خصوص وقتی که غیرنظامیان تفنگ ندارند.
رابینسون:
و وقتی که ما قصد نداریم نیرو اعزام کنیم.
کاتکین:
خب، آنها میدانند که ما نمیخواهیم هزینههایی مانند آن را بپردازیم.
به یاد داشته باش، این اولین بار ما در آنجا نیست.
ما این کار را در یک طرف ایران انجام دادیم و سپس آن را در طرف دیگر ایران انجام دادیم.
و همه ما میدانیم، و ایرانیها هم، که آنها چگونه از آب درآمدند، خواه در مورد عراق صحبت کنی یا افغانستان.
و بنابراین آن رژیم در دردسر واقعاً بزرگی است.
آنها قبلاً در وضعیت خوبی نبودند و آسیب بسیار سختی دیدهاند.
و بنابراین چگونه میتوانیم از دردسری که آنها در آن هستند علیه خودشان استفاده کنیم؟
این باید استراتژی رو به جلو باشد.
این باید در ابتدا استراتژی میبود.
دوباره، ما اینجا هستیم که هستیم.
ما هنوز نیاز داریم از اینجا به دوبلین برسیم.
و بنابراین ما نیاز داریم آن رژیم را علیه خودش برگردانیم.
وقتی آنها ابتدا برای مذاکرات به پاکستان رفتند، این یک داستان باورنکردنی است.
ایران بمب را از پاکستان گرفت.
آنجایی است که آنها بمب را از آن گرفتند، از پاکستانیها.
و اکنون آنها به پاکستان میروند تا درباره برنامه هستهای خود با ما مذاکره کنند!
آنها به جایی میروند که بمب را از آن گرفتند و ما امیدواریم آنها اکنون قرار است بمبی را که مدتی قبل از پاکستان گرفتند، در حالی که در پاکستان هستند پس بدهند!
بنابراین آن به نظر من بسیار غیرمحتمل میآمد، به ویژه به این دلیل که بسیاری از مردم این درس را گرفتهاند که داشتن یک بمب هستهای تنها راهی است که رژیم میتواند تضمین کند مورد حمله قرار نخواهد گرفت، همانطور که در مورد کره شمالی میبینیم، همانطور که تو به خوبی میدانی.
و بنابراین آنها اینجا هستند، آنها به پاکستان رفتهاند جایی که بمب را گرفتند تا به اصطلاح درباره بمب مذاکره کنند.
علاوه بر این، آنها ۷۰ نفر را همراه خود بردند!
چه کسی یک هیئت ۷۰ نفره را برای مذاکره درباره چیزی میآورد؟
واضح است که آنها به یکدیگر اعتماد ندارند.
آنها یکدیگر را زیر نظر دارند.
و در واقع، وقتی رهبر هیئت آنها، رئیس مجلس، قالیباف، به ایران بازگشت، تندروها او را توبیخ کردند که اجازه داده برنامه هستهای ایران بخشی از بحثها باشد.
او هیچ امتیازی نداد، اما فقط همین واقعیت که اجازه داد این بخشی از بحثها باشد!
و بنابراین یک مبارزه داخلی کاملاً جدی بر سر همین سوال وجود داشت.
و او خودش یک تندرو است که توسط تندرو دیگر مورد حمله قرار میگیرد.
بنابراین این لحظه فرصت ماست که باید با رژیم ایران متوجه شویم که آنها در دردسر بزرگی هستند.
و ما نباید آنها را از دردسر بیرون بکشیم.
و نباید به آنها دست یاری بدهیم تا بتوانند روز دیگری برگردند و بجنگند.
ما باید آنها را مجبور کنیم با شکستهای خودشان با جامعه خودشان و حکمرانی بد خودشان مواجه شوند.
این باید استراتژی ما باشد.
The most effective U.S. strategy is to make human rights a non-negotiable condition of any negotiation, thereby leveraging the regime’s internal loss of legitimacy to accelerate its collapse, and ultimately allow its people to take control. In this discussion, renowned historian Stephen Kotkin analyzes the deep strategic challenges facing the Trump administration as it navigates high-stakes negotiations with the Iranian regime. Kotkin argues that the regime is locked in a severe internal crisis, lacking basic economic resources, proper governance, and fundamental domestic legitimacy, yet remains driven by an existential, anti-Western ideology that makes traditional, good-faith dealmaking impossible. To capitalize on this fragility, U.S. strategy must shift away from merely "mowing the lawn" through limited military degradation and instead employ a geopolitical judo that forces the regime to confront its own failures and turn inward on itself. The operational mechanism for this leverage lies in making human rights an uncompromising, non-negotiable condition for any diplomatic or economic concessions. By conditioning sanctions relief on explicit benchmarks, such as halting executions and protecting peaceful dissent, the United States can transform diffuse societal rejection into severe, measurable political costs. This approach strategically links external American pressure directly to the regime’s core vulnerability: a population of 90 million people who overwhelmingly reject its right to rule, locking Tehran in an inescapable domestic crisis of its own making.
تبدیل ضعف مشروعیت به اهرم فشار: چارچوبی برای سیاست آمریکا
مؤثرترین راهبرد در قبال جمهوری اسلامی، راهبردی است که آسیبپذیری اصلی رژیم را به اهرم فشار پایدار ایالات متحده تبدیل کند. ضعف مرکزی جمهوری اسلامی ماهیتی سیاسی دارد: این رژیم با بحران مداوم مشروعیت مواجه است؛ بحرانی که در آن اکثریت قاطع ایرانیان آن را بهعنوان یک مرجع حکومتی مشروع رد میکنند و حق حکومت کردن آن را به رسمیت نمیشناسند. بهجای آنکه به تهران اجازه داده شود فشارها را از طریق روایتهای حاکمیت ملی و تهدید خارجی به بیرون منتقل کند، سیاست ایالات متحده میتواند از این تناقض داخلی بهرهبرداری کند و حقوق بشر را به شرطی غیرقابل مذاکره برای هرگونه کاهش تحریمها، تعامل دیپلماتیک یا امتیاز اقتصادی تبدیل سازد.
این رویکرد از طریق انتقال منازعه از یک رقابت دوجانبه خارجی به یک مبارزه داخلی بر سر مشروعیت عمل میکند. این رویکرد مانع از آن میشود که رژیم فشار ایالات متحده را بهعنوان اختلافی میان دولتها بازتعریف کند و در عوض، چارچوب تعامل را در رابطه میان رژیم و جمعیت تحت حاکمیت خود مستقر میسازد. این محدودیت در درجه نخست از سوی واشنگتن تحمیل نمیشود؛ بلکه از طریق کسریِ حلنشده مشروعیت رژیم و وابستگی آن به کنترل قهری فعال میشود.
در اینجا شروط حقوق بشری بهعنوان سازوکار عملیاتی اهرم فشار عمل میکنند، نه بهعنوان یک مسیر اخلاقی موازی. الزاماتی مانند آزادی زندانیان سیاسی، توقف اعدامها، حمایت از اعتراضات مسالمتآمیز و کاهشهای قابل راستیآزمایی در سرکوب داخلی، طرد گسترده اجتماعی را به هزینههای سیاسی قابل اجرا تبدیل میکنند. در نتیجه، رژیم با یک انتخاب دوگانه مواجه میشود: یا ساختار قهری داخلی خود را حفظ کند، یا به کاهش فشارهای اقتصادی و دیپلماتیک دست یابد، در حالی که ناچار است آن تصمیم را برای جمعیتی توجیه کند که مشروعیت یا حق حکومت کردن آن را به رسمیت نمیشناسد.
این ساختار همچنین موقعیت سیاسی داخلی سیاست ایالات متحده را تقویت میکند. این رویکرد با نشان دادن اینکه اهرم فشار آمریکا بهطور آشکار با جمعیتی همسو شده است که تحت حاکمیتی بهطور گسترده شناختهشده بهعنوان نامشروع زندگی میکند، توجیهی روشن، اخلاقی و راهبردی برای سیاست ایرانِ رئیسجمهور ترامپ در مباحثات داخلی ایالات متحده فراهم میآورد. همچنین اثربخشی انتقادهایی را که سیاست ایالات متحده را صرفاً قهری یا ژئوپلیتیکی تصویر میکنند کاهش میدهد، زیرا اهداف اعلامشده آن را به نتایج مشخص و قابل شناسایی در حوزه حقوق بشر پیوند میزند.
نتیجه، یک چرخه بازخوردی قهری است که بر شکست مشروعیت استوار شده است. ناتوانی رژیم در حل بحران مشروعیت داخلی خود به سازوکاری تبدیل میشود که از طریق آن اهرم فشار خارجی عمل میکند. شروط حقوق بشری نقش ابزار اجرای این فشار را ایفا میکنند، در حالی که نیروی زیربنایی آن توسط جامعهای تولید میشود که بهطور مستمر اقتدار رژیم را رد میکند. با مشروط کردن هرگونه کاهش فشار به تبعیت از این مطالبات، سیاست ایالات متحده فشار خارجی را با واقعیت سیاسی داخلیای که رژیم نمیتواند از آن بگریزد، ادغام میکند.
Human Rights Conditions in Iran Policy
The most effective strategy toward the Islamic Republic is one that converts the regime’s core vulnerability into sustained U.S. leverage. The central weakness of the Islamic Republic is political: it faces a continuing legitimacy crisis in which the overwhelming majority of Iranians reject it as a legitimate governing authority and do not accept its right to rule. Rather than allowing Tehran to externalize pressure through narratives of sovereignty and foreign threat, U.S. policy can exploit this internal contradiction by making human rights a non-negotiable condition for any sanctions relief, diplomatic engagement, or economic concession.
This approach works by shifting the conflict from an external bilateral contest to an internal legitimacy struggle. It prevents the regime from reframing U.S. pressure as a dispute between states and instead anchors the terms of engagement in the relationship between the regime and its own population. The constraint is not primarily imposed by Washington; it is activated through the regime’s unresolved legitimacy deficit and its dependence on coercive control.
Human rights conditions function here as the operational mechanism of leverage, not as a parallel moral track. Requirements such as the release of political prisoners, cessation of executions, protection of peaceful protest, and verifiable reductions in internal repression translate diffuse societal rejection into enforceable political costs. The regime is then confronted with a binary choice: maintain its coercive internal structure or obtain economic and diplomatic relief while having to justify that decision to a population that does not recognize its legitimacy or its right to rule.
This structure also strengthens the domestic political position of U.S. policy. It provides a clear moral and strategic justification for President Trump’s Iran policy in internal U.S. debate by demonstrating that American leverage is being explicitly aligned with a population living under widely recognized illegitimate rule. It reduces the effectiveness of criticism that frames U.S. policy as purely coercive or geopolitical by tying its stated objectives to identifiable human-rights outcomes.
The result is a coercive feedback loop grounded in legitimacy failure. The regime’s inability to resolve its internal legitimacy crisis becomes the mechanism through which external leverage operates. Human rights conditions serve as the instrument of enforcement, while the underlying force is generated by a society that persistently rejects the regime’s authority. By conditioning relief on compliance with these demands, U.S. policy integrates external pressure with an internal political reality the regime cannot escape.
@nateghi Since you don't follow me back yet, X hid my message in your Requests folder without notifying you. The easiest fix is to just send me a quick direct message first! Once you DM me, it will instantly unlock my hidden message right in your main inbox.
USAGM's Voice of America is distributing misinformation about Iran-Israel relations, by claiming that there is "deep rooted animosity between Iran and Israel."
The premise is far from the truth, and only serves to affirm the Islamic regime's propaganda.
Iran and Israel were not always enemies.
Before 1979, the two maintained close economic, intelligence, and security ties and quietly saw each other as strategic partners.
The current hostility is a direct product of the Khomeini revolution, not centuries of conflict between the Iranian and Jewish peoples.
Thanks for your support of Iranian people.
Asked Grok to explain:
The “Michael” being referenced is Michael Ledeen (1941–2025), the prominent neoconservative scholar, historian, and foreign-policy analyst. When Barbara Ledeen (his widow) replied with the simple two-word phrase “Faster please” to Hugh Hewitt’s call for stronger action against Iran, Hewitt was acknowledging it as her loving nod to her late husband’s longtime signature rallying cry. For years, Michael Ledeen passionately advocated for the United States to move far more decisively in support of Iran’s democratic opposition and against the Islamic regime—turning “Faster, please!” into his trademark exhortation, the title of his PJ Media column, and a shorthand instantly recognized by those familiar with the issue. Barbara continues to use the same concise phrase, keeping Michael’s urgent message alive.
مشکل درک شماست از واقعیت، دلیل روشنه : حمایت این دو مهمان از حقوق بشر، ریچارد گیر برای دههها فعالیت او در دفاع از حقوق بشر مردم تبت، نور پهلوی جهت حمایت از مردم ایران در کشتار دی ماه و جنبش مهسا. البته در بسیاری از جنبشهای حقوق بشری، صرفِ درست بودن یک آرمان کافی نیست؛ افرادی هم لازم هستند که بتوانند توجه افکار عمومی، رسانهها و سیاستمداران را جلب کنند.
Back in January, President Trump and many of his supporters spoke passionately about the Iranian people. We were told that America had their backs. "Help is on the way." "Locked and loaded." The suffering of Iranian protesters, political prisoners, and victims of state violence became part of the moral justification for confronting the regime. Today, as a deal with that same regime is being discussed, why have the Iranian people disappeared from the conversation? If their sacrifices helped justify pressure on the regime, why are their rights absent from the negotiations? If you truly stand with the Iranian people, now is the moment to demand that human rights be part of any deal, not as a symbolic gesture, but as a condition. Release political prisoners. Halt executions. End the killing of protesters. Allow independent monitoring. Tie any sanctions relief to verifiable compliance. Otherwise, the message is clear: the Iranian people were useful when their suffering could be invoked to justify pressure on the regime, but expendable when their rights should be defended at the negotiating table. That is a moral failure. It is a betrayal of trust. A deal that ignores human rights does not help the Iranian people. It rewards the regime with survival while abandoning those who risked everything to oppose it. If the Iranian people were part of the justification, they must be part of the outcome.
@realDonaldTrump@JDVance@SecRubio@PahlaviReza
Back in January, President Trump and many of his supporters spoke passionately about the Iranian people. We were told that America had their backs. "Help is on the way." "Locked and loaded." The suffering of Iranian protesters, political prisoners, and victims of state violence became part of the moral justification for confronting the regime. Today, as a deal with that same regime is being discussed, why have the Iranian people disappeared from the conversation? If their sacrifices helped justify pressure on the regime, why are their rights absent from the negotiations? If you truly stand with the Iranian people, now is the moment to demand that human rights be part of any deal, not as a symbolic gesture, but as a condition. Release political prisoners. Halt executions. End the killing of protesters. Allow independent monitoring. Tie any sanctions relief to verifiable compliance. Otherwise, the message is clear: the Iranian people were useful when their suffering could be invoked to justify pressure on the regime, but expendable when their rights should be defended at the negotiating table. That is a moral failure. It is a betrayal of trust. A deal that ignores human rights does not help the Iranian people. It rewards the regime with survival while abandoning those who risked everything to oppose it. If the Iranian people were part of the justification, they must be part of the outcome.
@realDonaldTrump@JDVance@SecRubio@PahlaviReza