هرشب قبل خواب دوباره و دوباره تمام ویدیوهارو میبینم و تمام لحظههارو مرور میکنم، حالم از خودم به هم میخوره که با دیدنشون حالم بد میشه، حالم از خودم به هم میخوره که فقط میشینم و میبینم و فکر میکنم، حالم از خودم به هم میخوره اگه لحظهای فکر کردم زندگی من باارزشتر بوده.
بلاخره اون ویدیویی که پابهپاش اشک بریزم رو پیدا کردم، نه مغز کسی پاشیده بود وسط خیابون و نه مادری دنبال بچهاش میگشت، فقط یک پسربچه بود و عکس باباش توی دستش...
اگه خو��بگاه بودم الان میرفتم تو محوطه یه دل سیر گریه میکردم، ولی خونهام و باید حتی به زور بخندم و بگم چیزی نیست که مامان نگران چیزی نشه.
فروپاشی دیگه از من رد شده.