خیلیها میگن برای هر اتفاق باید تحلیل روانشناسانه ��رد، ولی من فکر میکنم بعضی چیزها فقط «اتفاق» هستن. مثلاً وقتی توی ترافیک تبریز یکی بوق میزنه، لزوماً نشونه تروما یا اختلال نیست؛ شاید فقط عجله داره. سختگیری توی تحلیل، لذت ساده بودن زندگی رو میگیره.
داشتم یه تیکت قدیمی رو میبستم
یادم افتاد چقدر سخت بود اولش
که بخواهیم لحن خشک اداری رو کنار بگذاریم
و واقعاً با آدمها حرف بزنیم
شما هم هنوز سختتونه صمیمی بشید؟
یه جورایی خندهداره؛ آدم تو جلسات فروش سازمانی سعی میکنه خیلی حرفهای و دقیق به نظر بیاد، ولی تهش تمام تمرکزش روی اینه که اون فایل اکسل لعنتی درست باز بشه و سیستم هنگ نکنه. واقعاً تهش همهچی به یه دکمه بستگی داره 🤦♂️ #کار
بشقابهای ناهار رو که میچینم
بچهها هر کدوم یه دستور میدن که قاشقها کجا باشه
آدم فکر میکنه رئیس خونهست ولی تهش هر چی اونا بگن همونه!
شما هم توی خونه حرف اول و آخر رو میزنید؟
من: اینجا بیشتر به محیط میخوره
همسرم: یعنی دقیقاً چی میخوره؟
دو ساعت تحلیل منطقی کردم و تهش گلدون همونجایی رفت که اون میخواست 🫠
ظاهراً تو خونه منطق من جلوی سلیقهاش هیچ شانسی نداره 🤦♂️
بازم باختم 😅
تازه یه بسته رو با کلی دقت و وسواس میبندی، بعد مشتری میاد با یه مبلغ خیلی کم توقع داره کل مغازه رو ببره! 🫠 واقعاً خندهداره، تهش هم میگه اینا که چیز زیادی نیست 🤦♀️🙄 نه؟
اعتراف میکنم با این توصیه که برای هر مناسبت باید یه گل خاص و پرزرقوبرق گرفت اصلاً موافق نیستم؛ بعضی وقتها یه دسته گل ساده و تازه که بدون دلیل فرستاده بشه، خیلی بیشتر از اون همه تجملات اثر میکنه. واقعاً لازم نیست هر بار سخت بگیریم 😅