چیزی که تو شبکههای اجتماعی، مخصوصاً اینستاگرام، رواج پیدا کرده اسمش وقاحته، نه خشم! اینفلوئنسرهایی که علناً با ناسزاهای جنسی و خشونت کلامی به مخالفان حمله میکنن و هزاران لایک میگیرن. کار به جایی رسیده که تقیزاده در شبکهٔ صدای آمریکا علناً دربارهٔ روابط جنسی آلاحمد حرف میزنه!
تکتک ما مسئولیم جلوی عادیشدن این وقاحت بایستیم؛ با اعتراض، حمایتنکردن و حتی بایکوت. به نظر من ریشهٔ این تخریب فرهنگی، همون تربیت جمهوری اسلامیه که تحقیر و توهین رو در ما جا انداخته. خشم داشتن حق ماست، اما خشم مجوز هر رفتاری نیست. اینجوری مسیر خشم منحرف میشه و به فحاشی و ابتذال میرسه، بهجای اینکه به چارهاندیشی برای مقابله با منشأ ظلم تبدیل بشه.
با اینکه مسخره و مبتذله که طرفداران «زدن سر مار»، «کار رو تموم کنید» «بهترش رو میسازیم» «فدای سر جوونامون» «تنکیو پرزیدنت ترامپ»... حالا بابت کشته شدن سرباز صفرها و بی آبی و برقی جنوبی ها و لغو امتحانات کنکورشون اظهار ناراحتی و همدلی میکنند. اما حداقل خوبه که از رقص و آواز زیر پرچم های آمریکا و اسرائیل خبری نیست و این خودش تحول مثبتیست، چون نگاه های انتقادی حالا منحصرا به طرفداران ادامه جنگ و «انتقام» در داخل معطوف میشه.
🔻روایت تکاندهنده مادر و دایی«ماکان نصیری»، دانشآموز مینابی، از ۳۸ روز جستوجو برای پیدا کردن پیکر عزیز خردسالشان:
🔺قبر خالی «ماکان»
👈زهرا جعفرزاده
🔹یک پولیور آبی مچالهشده و کفش ورزشی کرمرنگ، تمام آن چیزی است که در چهل و شش روز گذشته از زیر آوارهای مدرسه بیرون کشیده شد و تنها اثری شد از ماکان نصیری؛ ماکان هفتساله کلاس اولی مدرسه شجره طیبه میناب، تنها کودکی که هیچچیز، مطلقا هیچچیز از پیکر نحیف و کوچکش پیدا نشد. تمام آنچه از او بر جای ماند، محتویات صندوق شیشهای کوچکی در مسجد مهدیه محله اسلامآباد میناب شد برای یادبود کودکی که قبرش خالی است
🔹ساعت ۱۱:۱۶ صبح نهم اسفند، آسیه راهینژاد، مادر ماکان مشغول خانهداری بود که تلفنش زنگ خورد، خانم ماندانا سالاری بود، معلم کلاس اول مدرسه. از او خواست به مدرسه برود و ماکان را ببرد. ظاهرا حملهای در جریان بود. آسیه، بیخبر از همه جا، بدون اینکه بداند ساعاتی قبل به تهران حمله موشکی شده، به راننده سرویس مدرسه زنگ میزند. راننده نزدیک مدرسه بود و میگوید که همین الان به آن سمت میروم. تلفن در دست آسیه بود که صدای انفجار مهیبی آمد؛ مدرسه موشکباران شد. آسیه و همسرش که آن ساعت از روز در خانه بود، سوار ماشین میشوند و به سمت شهرک المهدی جایی که مدرسه قرار گرفته، میروند. نزدیک مدرسه اما دیگر راهی نبود، پیاده شدند و پیاده رفتند. مدرسه آنقدر شلوغ بود که مادر نمیدانست باید کجا برود و کجا را بگردد و از چه کسی بپرسد ماکان کجاست؟
🔹مادر میگوید: «وقتی به مدرسه رسیدیم خیلیها زیر آوار بودند اما کودکی سالم بیرون نیامد. ما از ساعت ۱۱ و نیم صبح تا دو و نیم صبح روز بعد آنجا بودیم. هر کسی که از زیر آوار بیرون کشیده میشد، بیجان بود. تعداد کمی دچار خفگی شده بودند. بیشترشان تکهتکه بودند. در این 38 روز چندین بار برای شناسایی اجساد به سردخانهها رفتیم اما نمیتوانستیم ماکان را شناسایی کنیم. تست دیانای هم دادیم اما فقط دفتر و کتابهای ماکان پیدا شده بود. نه کفش و کیف و نه حتی بخشی از بدنش، تا روز سیوهشتم که یک لنگه کفش پیدا شد»
🔹«حمزه راهینژاد»، دایی ماکان که لنگه کفش خواهرزادهاش را پیدا کرد: روز انفجار مدرسه، از دور بوی دود و خاک و سوختگی میآمد. از همان لحظه تا پنج صبح فردایش در محل بودم تا نشانی از ماکان پیدا کنم، اما هرچه آوار برمیداشتیم تکههای دست و پا و سر کوچک کودکان پیدا میشد. یک چیز عجیب و غریبی بود. اصلا نمیشود وصف کرد. شاید از ماجرای کربلا هم غمانگیزتر. خیلی بد بود خیلی. از روز دوم، تیمی حدودا ۲۰ نفره تشکیل دادیم، عموها و داییها و فرزندانشان راهی محل شدند تا نشانی از ماکان بیابند و تا محوطه جنگلی هم پیش رفتند. یک گاز استریل و کیسه در دستم گرفته بودم و در میان آوارها میگشتم. هر تکه گوشت یا انگشتی را که پیدا میکردم میگذاشتم روی گازاستریل و میبردم به پزشکی قانونی. ماکان مانند تعدادی از اعضای خانواده مادری نشانی روی بدنش داشت، نشانهای شبیه خال که روی دست و پا و بخشهایی از بدنش بود. در زمستان این نشانهها پررنگتر میشد و من هم به دنبال این نشانه بودم.
🔹ما تا روز سی و هشتم امید داشتیم ماکان زنده باشد. روز سیو هشتم یک بار دیگر به محل رفتم و در نهایت در فاصلهای ۱۰۰ متری از محوطه تخریب شده ساختمان، جایی در میان درختان یک باغ، تعدادی کیف و کفش دیدم. همه را داخل جعبهای گذاشتم و برای خواهرم بردم. به آسیه گفتم کدامش برای ماکان است؟ آسیه کفش کرمرنگ ورزشی را که دید، از حال رفت. خانه پر از آدم بود. همه جمع شده بودند و وقتی من رسیدم و نشان دادم، قیامت شد. فاجعه اصلی آن روز بود.
🔹ماکان یک قبر نمادین در گلزار شهدای بهشت زهرای میناب دارد، یک یادبود در مسجد مهدیه محل زندگیاش، یک یادبود در خمینیشهر (زادگاه پدرش) و به گفته دایی قرار است خیابانی به نام او در خمینیشهر نامگذاری شود. مادر هر روز به مسجد میرود، بالای سر ماکان، جایی که یادگاریهایش صندوق شده است. هر چند روز هم سری به گلزار شهدا میزند، پای قبری که خالی است اشک میریزد. بنیاد شهید برای ماکان پرونده مفقودالاثری باز کرده است/ شرق
💢بیشتر بخوانید
https://t.co/qq5z58nNe6
دوستان طرفدار هیچ سیاستمداری نباشید. یک چارچوب ارزشی و اخلاقی داشته باشید. افراد و نظرات رو در اون قرار بدید و نقد کنید. با طرفداری ناخواسته مغزتون اشتباهات اون فرد رو توجیه میکنه. یا به خاطر سرمایهگذاری عاطفی چشمتون رو روی خطای فرد میبندید.
💣بدنه اجتماعی هسته سخت جمهوری اسلامی، بزرگترین خطر دوران پساخامنهای برای ایران
این آدمهایی که برای مرگ #خامنهای تو این شرایط دارن عزاداری می کنن رو کسی به زور نیاورده بیرون. با ساندیس و اتوبوس مجانی هم اینجا نیستن.
اینها همون پایگاه اجتماعی و فرهنگی و پیاده نظام #هسته_سخت قدرت جمهوری اسلامی هستن. کم و بیش ۱۵ تا ۲۰ درصد مردم. چیزی بین ۱۲ تا ۱۸ میلیون نفر. اینها حاضرن برای عقیدشون بکشن و کشته بشن. کاملا هم آخرالزمانی فکر می کنن!
رهبران جمهوری اسلامی رو میشه با بمب و موشک حذف کرد ولی این جماعت رو نمی تونی با بمب و موشک حذف کنی. هر چه بیشتر حذف کنی ازشون مثل یه خرس زخمی خطرناک تر می شن.
باید فکری اساسی به حال این مسئله کرد. جوگیری، ذوق زدگی از کشته شدن خامنهای و چند تا سپاهی و نگاه فانتزی به رژیم چینج رو باید گذاشت کنار. سرنگون کردن جمهوری اسلامی پلی استیشن و کال آف دیوتی بازی کردن نیست. اینها رو نتونیم اقناع کنیم جنگ داخلی راه می افته!
با فحش دادن تو توییتر و هشتگ #جاويدشاه و #از_دموکراسی_بگو و #زن_زندگی_آزادی نمی تونی اینا رو سر عقل بیاری. با بمباران خارجی هم اینا متحد تر می شن.
باید هر چه سریعتر برای این وضعیت خطیر چاره ای اندیشید...
چیزهای کمی برای گفتن مانده. استبداد ملت را به حضیض کشانده. خفیف شدهایم و گرفتار آدمهایی کثیف و نسلکش. اسباببازی استعماریم، وسیله شرطبندی که امروز میزند یا فردا. شدهایم «چیز». از انسانیت افتادهایم. چهره و صدا و نظر نداریم. تیتر خبریم. عدد شدهایم و این از همه تلخترست.
بعضی از آدمها برام بازگشت به تنظیمات کارخانهایام هستند.بعد از چند وقت سر و کله زدن با افراد غیرهمدل،ازنظر فرهنگی متفاوت ویا بی هوش و حواس که مدام باید خودتات رو باهاشون تنظیم کنی،اینها یادم میارن که حشر و نشر با آدمهای بیآلایش،فرهیخته،راحت،و با هوش عاطفی چجوری و چقدر لذتبخشه
شادباش
پس از سالها حسِ زیبای اشکِ شوق را تجربه کردم.گریستم از شادی.
نوبلِ صلح برای نرگس محمدی و جنبشِ مردمِ ایران و به ویژه برای زنانِ ایرانی
نرگس محمدی قامتِ استوارِ مبارزه برای برابری،دموکراسی،عدالت و حقوقِ بشر است
نویل صلحِ او جنبش مردمِ ایران را نیرومندتر و پرتوانتر کرد.
امروز یکی از بدترین فیلمهای چند سال اخیر رو روی پرده دیدم.تحمل بیشتر فیلم از توانم خارج بود و شبیه توهینی بود به شعور و منطقام.اما در صندلی کناریام یه “فیلم بین” همپا و یه یار خوش مشرب نشسته بود که حتی تجربه دیدن یه آشغال رو هم دلپذیر کرد.تبدیل یه آشغال به سرگرمی شانس بزرگیه