فراموشی، خودکشی دستهجمعی است.
ما نباید قهرمانان آزادی را فراموش کنیم، نه به خاطر اینکه آنها به گریه و زاری ما نیاز دارند؛ بلکه به این دلیل که فراموشی آنها، چراغ سبزی است به جلاد برای انتخاب قربانی بعدی؛ قربانیای که میتواند خود ما یا فرزندانمان باشد.
قهرمانان وطن به یادآوری ما نیازی ندارند؛ این ما هستیم که برای زنده ماندن، به شدت به آنها محتاجیم.
وقتی جامعهای قهرمانان آزادیاش را فراموش میکند، در واقع دارد بهای تمامشدهٔ سرکوب را برای دیکتاتورها و مستبدان به صفر میرساند. فراموشی، یک سیگنال واضح به قدرت حاکم است که میگوید: «تو میتوانی بهترینِ ما را بکشی، و ما چند سال بعد حتی نامشان را هم به یاد نخواهیم آورد؛ پس هزینهای پرداخت نخواهی کرد.»
بنابراین، فراموش نکردن قهرمانان، یک وظیفهٔ اخلاقی در قبال گذشته نیست، بلکه یک سپر دفاعی برای آینده است.
قدیما تو سواحل خلیج فارس یکی از شغلها صید مروارید بوده و غواصی که برای صید مروارید اقدام میکرده مجبور بوده نفسش رو حبس کنه و غوص عمیقی انجام بده، با ابزارهای اون موقع ارتباطش با آدمهای روی لنج قطع میشده، برای همین دنبال یه راه حلی بودن که اونایی که تو لنج هستن متوجه کم شدن نفس غواص بشن و طنابی که بهش بسته رو بالا بکشن ( ضمن اینکه غواص باید تا آخرین لحظه ممکن اون پایین دنبال صدف بگرده که به اصطلاح غوص هاش کارایی بالانری داشته باشه)، راه حل این بود که یه نفر رو پیدا میکردن که مدت زمان حبس نفسش با غواص برابر بشه که وقتی غواص دایو میکرد، اونم همزمان نفسش رو توی لنج حبس میکرد، وقتی بالاییه احساس میکرد که دیگه نفس داره تنگ میشه اعلام میکرد و غواص رو بالا میکشیدن،
به اون شخص میگفتن یار همنفس. نکته پشت اهمیت یار همنفس میزان اعتمادیه که غواص باید به یار همنفسش داشته باشه چون رسما شیشه عمر غواص دست طرفه، طرف اگه دیرتر اعلام کنه غواص خفه میشه و اگه زودتر اعلام کنه غواص به حد کافی نمیتونه مروارید صید کنه.
یکی از ظرافت های این بیت هم اینجاس که با به کار بردن «یار همنفس»، ذهن مخاطب رو میبره سمت ساحل دریا و بعد اونجا تصویر ماهی رو که به خاک افتاده ترسیم میکنه
اعصاب ندارید نخوانید.
«قدیمترها ژنرالی بود ثروتمند و مَلّاک که فکر میکرد مالکِ جانِ رعیتش است. چند پارچه آبادی داشت با دو هزار رعیت. صدها سگ داشت و عاشق سگهایش بود. روزی دید یکی از سگهایش لَنگ میزند. وقتی پرسید فهمید پسرِ یتیمی از رعیت سنگی پرانده و به سگِ ژنرال خورده. بچه را از مادرش جدا و حبس کردند. صبحی زود، ژنرال همهی رعیتش را جمع کرد و مادرِ پسرک را هم جلوی جمع ایستانید. پسرک را لخت کردند و دواندند و سگها هم به دنبالش. سگها کودکِ عریان را جلوی چشم مادر دریدند.»
این ترجمهای آزاد بود از بخشی از کتابِ پنجم رمانِ «برادرانِ کارامازوف». جایی که ایوان، برادرِ خداناباور، داره به صورتِ پیوسته داستانهایی مهیب تعریف میکنه از رنجهایی که انسانها و بخصوص کودکان از همنوعشون دیدن. و در میانِ همهی اینها سوالِ بزرگ اینه که وقتی مظلومانِ این قصهها خدا رو میخوندن، خدا کجا بود؟
«مسالهی شر» همیشه برای خداباوران و خداناباوران محل نزاع بوده. اگر خدایی رحیم و قادر و دانا وجود داره، پس چرا اینهمه شر در دنیاست؟ آیا قدرتِ خلقِ دنیای بی شر رو نداره؟ آیا دانشِ این کار رو نداره؟ و چطور رحمتش اجازه میده چنین چیزی رو خلق کنه؟
مسالهای قدیمی و دیرپاست، بیپاسخ و پرپاسخ. من هم دانشی درِش ندارم و ناظرم.
ناظرم که خداباوران گاهی حرف از لزومِ بلا برای امتحانِ الهی و کفارهی گناهان میزنن. ناظرم که اینجا آسترین ورقِ مخالفانشون رو میشه: رنجِ کودکان.
آخه یه بچه چه گناهی کرده که مستوجب رنج باشه؟ بچهای که خوب وبد رو تشخیص نمیده چرا باید مورد امتحان قرار بگیره؟
یعنی حکمت و قدرت و رحمت خدا لغزان میشه وقتی به رنجِ کودکان و نوجوانان فکر میکنیم. خیلیها با همین نمونهها حتی اگر دست از خداپرستی برنداشتن حداقل دچار تردید شدن.
خدا که خداست، نزدِ خداباورات، صفاتش در برابر «رنج کودکان» اینطور محلِ تردید میشه.
اما عجیبه! حقاً عجیبه که با این همه قتلِ کودکان، هنوز، ظالم بودن و شر بودنِ جمهوری اسلامی بر عدهای مسجّل نشده.
کارون حاجیزاده در 9 سالگی کاردآجینِ قتلهای زنجیرهای جمهوری اسلامی شد. چشمهاش «گرگ پدمک» شده بود؛ حالتی که برّهای گرگ ببینه، چشمها از حدقه بیرون میزنه و برّه بی حرکت می مونه. قاتلش؟ بیرون راستراست راه میره.
مهسا امینی مسافر بود. خونش پایمال شد. اونطور پایمال شد. قاتلش؟ حکماً ارتقا گرفته.
نیکا شاکرمی میخواند و میرقصید و میخندید و خط چشمهاش تابِ بنفشه میداد. اونایی که دستگیرش کردن، بهش تعرض کردن و کشتنش و سناریوی خودکشی رو ساختن کجان؟ فلان دستگاه حکومتی، فلان هیئت، خبرنگار اعزامی به نیویورک.
سارینا اسماعیلزاده آشپزی دوست داشت و زندگیِ عادی میخواست. با بودا آشنا بود. میگفت زندگی سراسر رنج است. اونی که با ضربات متعدد باتوم کشتش کجاست؟ شده رئیس باتومدارهای محل خودشون.
ریرا اسماعیلیون رو موشکی که با پولِ مردمِ ایران ساخته شده بود کشت. عاملِ شلیک؟ فرماندهی هوافضای سپاه.
محسن محمدپور، کودکِ کارگری که طرفدار پرسپولیس بود. اونی که گلولهی جنگی بهش زد کجاست؟ حتماً رئیس پاسگاهه الآن.
کیان پیرفلک که زورِ خدای رنگینکمانش به خدای ولایتفقیه نرسید. اونی که شلیک کرد کجاست؟ رئیس شده.
و حالا این کشتار فجیع کودک و جوان و پیر. طفلِ دوقلو رو کشتن. توی صورت دختربچه شلیک کردن. و دهها کودکِ دیگه که قبل از شکفتن پرپر شدن.
اگر مرگ کودکان خط قرمز نباشه دیگه چی خط قرمزه؟
آی اونایی که بخشی از راهحلتون موندنِ این رژیمه. تا کجا از ترسِ پیچیدگی و ابهام در آینده، بر قتل کودکان چشم میبندید؟
رییس جمهوری که قرار بود فیلترینگ رو حذف کنه یه لایحه پیشنهاد کرده که اگر کسی که مخاطب زیادی داره خبری بگه که خلاف واقعیت باشه به زندان طولانی محکوم میشه. یادآوری کنم که در کشوری هستیم که واقعیت ربطی به واقعیت نداره و فقط یه دستور است. یعنی یه مرکزی می گه «امروز واقعیت فلان چیزه»
مهمترین چیزی که در ۴۷ سال گذشته آسیب دیده و از دست رفته، منایع طبیعی مثل آب، نفت و گاز نیست.
ارزشمندترین چیزی که تخریب شده، فرهنگ عمومی، ارزشهای اخلاقی، قدرت تفکر، باورهای منطقی و رفتارهای معقول در بین مردمه.
این ریبرندیگ کامران نجف زاده شدیداً رو مخمه.
شاید خیلی ها یادشون رفته ولی این انگل سال ۸۸ تنهایی کار آمنه سادات،ظریف،ارتش سایبری،شبکه من و تو و نایاک رو برای نظام انجام میداد.
شما فقط مهمونای برنامه رو ببین انگار تیم منتخب جهان پلشت های دوعالمه.
#نه_میبخشیم_نه_فراموش_میکنیم