صبح یکی از روزهای اوت ۱۹۴۵ برای مدت کوتاهی خورشید کوچکی ۶۰۰ متر بالاتر از شهر ژاپنیِ هیروشیما در آسمان پدیدار شد. فقط عدهی کمی صدای انفجار را شنیدند اما سایهی این نور شدید بر پیادهروها نقش بست و ساختمانها فرو ریخت. این انفجار از هر بمب دیگری که تا آن زمان استفاده شده بود ۲۰۰۰ بار شدیدتر بود و نه تنها حاکی از تولید یک سلاح جدید بلکه نشانهی آغاز دوران نوینی بود.
تولید این بمب موفقیت نظامیِ خیرهکنندهای برای آمریکا به شمار میرفت. اما شور و شعف حاصل از این موفقیت ماندگار نبود و، به قول ادوارد آر مورو، خبرنگار آمریکایی، طولی نکشید که احساس «ترس و بلاتکلیفی» جایگزین آن شد. فقط کافی بود که لحظهای به وجود این بمب بیندیشند تا به معنای ضمنیِ هولناکش پی برند: آنچه در هیروشیما، و سه روز بعد در ناگازاکی، رخ داده بود میتوانست هر جای دیگری هم رخ دهد.
دیگر نمیشد این نگرانی را رفع کرد، بهویژه با توجه به روایتهای تکاندهندهای که در دوازده ماه بعدی منتشر شد. گزارشها حاکی از ذوب شدن اندامهای بدن و بیماریِ مخوفی بود که حتی بازماندگان این فاجعه هم به آن مبتلا میشدند. در سال ۱۹۴۶ یک شیمیدانِ برندهی جایزهی نوبل اعتراف کرد که «همهی دانشمندان وحشتزدهاند، میترسند که جانشان را از دست بدهند.»
ادامه:
https://t.co/t43Aq98b8b
دموکراسی زادهی فرهنگ دمورکراتیک است.
تا مردمی فرهنگ دموکراتیک را
در خودشان نهادینه و درونی نکنند،
هر حاکمیتی که بسازند،
چه در سطح یک سازمان، چه در سطح یک کشور، دموکراتیک نخواهد شد.
به دنبال منجی بودن، راهکار نیست.
فرار از مواجهه است…