خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مائيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب
مي كنيم هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين.
یه زمانی برای بابام کارگری میکردم و روزانه باهام حساب میکرد، روزمزد کارگر ۴۰۰ هزارتومن بود، بعد یمدت همونم بهم نداد و گفت اگه قرار باشه تو بخاطر پول برام کار کنی که دیگه هیچی...