اما تو عزیزم!
نه قایقی ساخته بودی، نه سازی در دستت بود و نه ترانهای بر لبت. نه تولدی که کسی برایت گرفته باشد. نه فیلمی از موتورسواری نه لحظهای از رقصیدنت؛ گویی زندگی پیش از آنکه به تو برسد، از کنارت گذشته بود.
از تو، چیزی نماند جز چند عکسِ تکراری، یادگارِ یکبار سفر به شمال.
ببین اسلام چیه که دست زدن و رقصیدن، مبارزه محسوب میشه. موی زن مبارزهس. حیووندوستی مبارزهس. بوسیدن مبارزهس. غذا خوردن مبارزهس. انگار داری با مرگ میجنگی.
متون این چپگراها را بخوانید. قلمبه سلمبه. بی سر و ته. مبتنی بر شهود. فاقد استدلال منطقی.
مثل فکر کردن توی توالت است. فکرهای خوبی توی سرشان است ولی در واقع دارند ��یرینند.
بسیاری از کسانی که از آشوویتس زنده بیرون آمدند، هیچگاه آن خالکوبی شماره روی دستشان را پاک نکردند، زیرا برگشتن به «زندگی عادی» یک جورهایی غیر ممکن بود. آنها راوی چیزی بودند که نباید فراموش میشد. همیشه کسانی هستند که چنان رنج بزرگی را انکار کنند، آن شمارهها سندی بود بر اینکه «من آنجا بودم و دیدم چه شد. من سند زنده آن شرایطم.» حقیقت این است که شما هیچوقت قرار نیست هیچ چیز برایتان عادی بشود، یعنی نمیتواند که بشود. بعضی زخمها چنان ویرانکنندهاند که حتی با تغییر نظم سیاسی موجود هم ترمیم کردنشان نسلها زمان میبرد. یک نسل میجنگد و زخم میخورد، نسل بعد راوی زخم نسل پیشینش میشود و نسل بعدتر میتواند ثمره زندگی عادی را بچشد. شما میجنگید تا نسلهای بعدیتان این روزها را که شما به چشم دیدید، فقط در کتابهای تاریخ بخوانند. اگر اشتباه نکنم، سولژنیتسین بود که میگفت: مسئله اردوگاههای شوروی این بود که انسانی را میساخت که دیگر بلد نبود عادی باشد. من پیتزا میبینم یاد سارینا میافتم. کلمن آب میبینم یاد ربیعی میافتم. رنگین کمان میبینم یاد کیان میافتم. به هرچیزی که نگاه میکنم، نشانهای از یک رنج بزرگ است. نمیشود این همه جنایت را زیر فرش جارو کنی و بگویی هیچی نشده است و به زندگی ادامه بدهید، این جامعه کاملا ویران شده است.