واقعا تابستون غیرقابل استفادهست، صبح از خواب پا میشی دلت میخواد قدم بزنی اما گرمه، ظهر خیلی گرمه و بعدش هم سگ گرماست، باید تا غروب بمونی تا روز رو شروع کنی.
دلم تنگ شده. برای مکانی که وجود نداره. برای آدمی که هیچوقت نمیشم. برای کسی که فکر میکردم واقعیه ولی فقط خیال بود. راستی چرا واقعی نبود؟ چرا واقعی نبودی؟
یسری چیزا هست آدم میگه همینه که هست مهم نیست حالا به کسی نمیگم بعد میبینی یه مدته اوکی نیستی، بعد میای دربارش حرف میزنی میبینی صدات داره میلرزه، گریهات داره میاد. مسأله سر جاش باقی مونده اما رنگ و روت وا میشه و میبینی واقعاً خفهبند بودی و چیز مهمی هم هست.