@EstiriKeyvan روزی که یکی از عزیزانم رو از دست دادم؛ درحالیکه میدونستم چه برنامههایی برای زندگیش داره که به تاریخ خاصی موکول کرده بود.
جای خالیش کمتر آزارم میداد تا حسرت و آرزو و زندگی ناکردهش... و از خودم پرسیدم اگر امروز بمیرم چی؟ از اونروز تلاش کردم بین لحظه و زیستن فاصلهای نندازم.
@Heliacela همینطوره اما یه نکته مهم اینجا وجود داره. باید قدرت پاسداری و حفاظت از خود رو هم داشته باشیم. معمولا پس از برداشتن نقاب، دیگران از چهرهی عریان ما وحشتزده میشن چون انتظار دیدن رفتاری خارج از الگوهای ثابت ندارن و ممکنه نگاه یا عکسالعملی بروز بدن که برای انسان تحملش سنگینه.
@iBarSavosh ادبیات و نوع روایتی که عالم رؤیا داره، فوقالعادهست. من گاهی سعی میکنم سراغ تفسیر کردن خوابم و مرتبط کردنش با روانم نرم و فقط این داستان جذاب رو مثل یک اثر هنری مرور کنم و لذت ببرم.
دیشب خواب دیدم که به آینه نگاه کردم و چهرهای از ابلیس رو در اون دیدم. آروم دستی به صورتم کشیدم و از آینه دور شدم. بعد کنار محسن نامجو نشستم و با هم دربارهی شعر و موسیقی حرف زدیم.
چیا توی سرته آدمیزاد؟!
@SomioPot نه حالا... تا اینجا که گفتم که هنوز بدبخت نیست.
بدبختیش از جایی شروع میشه که یهو نیلی به خودش میاد که: اصلا این یارو تو حریم شخصی من چیکار میکنه؟! و شروع میکنه به کتک زدنش. از این قسمت میتونیم بدبخت بدونیمش دیگه...
کف خونین پاهایم را با ولع میلیسم
و از تکهپارههایشان شراب میگیرم.
اینان مرا از بسی زنجیر رها کرده و از کورهراهها گریزاندهاند
تا حال، یگانه عمود خیمهام باشند.
حکایت شرحهشرحه شدن است، حکایت زنی که بر قلهی خودبسندگیاش ایستاده...