و ما دستهامان کوتاه، دلهامان خونین و خشممان باقیست.
روی زخمهامان نه نمک، که زخمینو میکَنَند. تکه از جانهامان را میبَرند و میبُرَند.
و بله؛ ما اکنون دستهایمان کوتاه، اما حافظهمان دراز و طولانیست.
در خلوتِ روشن با تو گریستهام
برایِ خاطرِ زندگان،
و در گورستانِ تاریک با تو خواندهام
زیباترینِ سرودها را
«زیرا که مردگانِ این سال
عاشقترینِ زندگان بودهاند.»
- احمد شاملو.
«دیگر سرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دلنگرانی میگذشت. انرژیای که روزگاری صرف عشق ورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرف دوام آوردنش میشد.»
- آوارگان؛ ویت تان نوئن، فارسیِ شکوفه میبدی.