قرار نیست به این کوچه نوبهار بیاید
قرار نیست اگرهایمان به کار بیاید
قرار نیست کمی اتفاق خوب بیفتد
که پشت پنجرهی بستهمان بهار بیاید
قرار نیست که پایان قصه تلخ نباشد
میان سفرهیمان غیرِ زهرمار بیاید
قرار نیست کسی از میان مردم دنیا
برای بردن این نعش بیمزار بیاید
قرار نیست که فردای نارسیدهی روشن
برای دیدن این قوم سوگوار بیا��د
قرار نیست که خوشبختی تلف شدهی ما
پس از تحمل یک عمر انتظار بیاید…
#حامد_ابراهیمپور
#ذکر_روز
کاش میشد فقط رنجی که این دختر در یک سال کشیده رو یکجوری به روان اون ۱۴ تا پزشک دیوث وارد میکردن، شاید اونوقت میفهمیدن چرا انتخابش مردن بوده و احتمالا به همون دکتر التماس میکردن مارو هم راحت کن. متنفرم از این قداست متعصبانه و کورکورانه زنده موندن به هر قیمتی.
داستان مرگ خودخواسته «میلو فرهوف»، دختر ۱۷ ساله هلندی، دوباره توی هلند سر و صدا کرده. دختری که سال ۲۰۲۳ با کمک یک پزشک به زندگی خودش پایان داد و حالا، چند سال بعد، هم خانوادهاش و هم همون پزشک درگیر پروندههای حقوقی شدن.
ماجرا از اکتبر ۲۰۲۳ شروع شد. دکتر «منو اوسترهوف» اون روز رفت خونه یکی از بیمارهاش، اما این بار نه برای اینکه جونش رو نجات بده بلکه برای اینکه به درخواست خودش، به زندگیش پایان بده.
اون بیمار، میلو بود؛ دختر ۱۷ سالهای که قربانی تجاوز شده بود و سالها با آسیبهای شدید روحی زندگی کرده بود.میلو بعد از سالها درمان که هیچ نتیجهای نداشت، خودش درخواست اتانازی کرد و همین دکتر هم درخواستش رو انجام داد.
حالا، چند سال بعد، ۱۴ تا پزشک و روانپزشک بهصورت محرمانه به دادستان هلند نامه نوشتن و خواستن این پرونده دوباره بررسی بشه.اونها میگن باید مشخص بشه که آیا پدر و مادر میلو و دو روانپزشکش روی تصمیمش تأثیر گذاشته بودن یا نه، چون به نظرشون شاید میلو از نظر روحی اونقدر حالش بد بوده که نمیتوانسته درباره مرگ خودش درست تصمیم بگیره.از اون طرف، پدر و مادر میلو هم از این پزشکها شکایت کردن و میگن این نامه ضربه روحی خیلی بزرگی بهشون زده.
اما پشت همه این دعواها، زندگی تلخ یه دختر قرار داره.مادر میلو میگه دخترش قبلاً یه بچه شاد، مهربون و حساس بود و توی یه خانواده معمولی و خوشبخت بزرگ شد.همهچیز از وقتی عوض شد که برادرش، که سندرم داون داشت، وقتی میلو ۱۱ سالش بود، بهشدت مریض شد و یک ماه توی کما بود.بعد از اون، میلو مدام کابوس میدید و گذشته جلوی چشمش زنده میشد.
دو سال بعد هم بهش تجاوز شد و از همون موقع افسردگی، اختلال استرس پس از سانحه و خودزنی شروع شد.چند سال بعد، وقتی توی یه مرکز روانپزشکی بستری بود، دوباره یکی از بیمارا بهش تعرض کرد.بعد از اون، زندگیش فقط شد رفتوآمد بین بیمار��تان، دارو، رواندرمانی و تلاش برای خودکشی.
مادرش میگه:
«همیشه فکر میکردیم اگر قرار باشه یکی از بچههامون هیچ دردسری نداشته باشه، اون میلوئه. انقدر مهربون و شیرین بود که همیشه میخندید… شاید همین باعث شد آسیبپذیر باشه.»
با وجود همه درمانها، میلو مدام از پزشکها میخواست اجازه بدن با اتانازی به زندگیش پایان بده.بیشتر روانپزشکها قبول نکردن و میگفتن هنوز خیلی جوونه. یکی هم هی پروندهاش رو عقب انداخت.خانوادهاش میگن این کار حالش رو بدتر کرد و احساس میکرد هیچکس دردش رو نمیفهمه.
آخرش میلو خودش رفت سراغ دکتر اوسترهوف که توی هلند آدم شناخته���شدهایه. یه عده میگن پزشک دلسوزیه که به آدمهایی کمک میکنه که دیگه هیچ امیدی ندارن. یه عده دیگه هم میگن کاری که میکنه از نظر اخلاقی اشتباهه.
اون میگه بعضی بیماریهای روانی به اندازه سرطان لاعلاج دردناک و درمانناپذیرن و اگر هیچ راهی باقی نمونده باشه، بیمار باید حق انتخاب داشته باشه.اون اول به میلو پیشنهاد داد یه درمان دیگه رو امتحان کنه، اما میلو قبول نکرد و گفت فقط میخوا�� بمیره.
دوم اکتبر ۲۰۲۳، دکتر رفت خونهشون. میلو تصمیم گرفته بود آخرین لحظههای زندگیش رو توی اتاق بچگیش بگذرونه.حتی لباسی که میخواست باهاش دفن بشه و کفشش رو خودش انتخاب کرده بود و قبلش هم ناخنهاش رو درست کرده بود.پدر و مادرش کنارش بودن.
دکتر اول داروی بیحسی زد، بعد دارویی که باعث کما میشد و در آخر هم دارویی تزریق کرد که باعث شد نفسش قطع بشه.
آخرین حرفی هم که بهش زد این بود:
«سفر خوبی داشته باش… خیلی سختی کشیدی.»
پدر و مادرش میگن از تصمیم دخترشون حمایت میکردن، چون سالها رنجش رو دیده بودن و باور داشتن دیگه هیچ راهی برای بهتر شدنش باقی نمونده.
بعد ا�� مرگ میلو، مستندی به اسم «نبرد میلو ادامه دارد» پخش شد و پربینندهترین برنامه تلویزیون هلند شد.بعضیها گفتن بالاخره درد یه دختر جوون دیده شد.اما بعضیها گفتن این مستند نشون میده سیستم درمان روانی شکست خورده و به جای اینکه یه نوجوان رو نجات بده، بهش اجازه مرگ داده.
چند ماه بعد، همون ۱۴ پزشک توی نامهشون نوشتن که شاید میلو اصلاً از نظر روحی توان تصمیم گرفتن درباره مرگ خودش رو ن��اشته.
توی فیلم مستند، میلو میگه:
«دوست داشتم یه زندگی دیگه داشتم، ولی قسمت من نشد.»
وقتی دکتر ازش میپرسه به اونایی که میگن هنوز خیلی جوونی چی میگی، جواب میده:
«سن مهم نیست، رنج مهمه. هر کاری از دستم برمیاومد کردم که حالم خوب بشه.»
دکتر از اون پزشکها خواست بابت حرفهاشون عذرخواهی کنن، اما قبول نکردن.
حالا هم پدر و مادر میلو شکایت کردن تا هویت اون ۱۴ پزشک مشخص بشه.
هر خبر مرگی چه سرباز، چه بچه تو باغ گیلاس، چه دختر لر، چه عروس ۹ ساله افغان و چه بیمار سرطانی که میشنوم و میخونم برای چند ثانیه غمگین و پر از درد میشم و بعد با ضمیر دوم شخص مفرد با آه براش نجوا میکنم "ولی راحت شدی" و با حسرت فراوانی ادامه میدم کاش منم زودتر تموم شم فقط.
میانسال هستم. تحصیلاتم در فلسفه بوده است، تخیلم قویست، شعر و رمان زیاد خواندهام، تاریخ ایران را میشناسم، دربارهی جنگها بسیار شنیدهام و خصوصا با کنجکاوی جنگ ایران و عراق را بررسی کردهام.
جنگ ۱۲ روزه را تهران بودم.
��ر این جنگ هم در جنوب تهران.
با همهی این مقدمات حالا دیگر برایم واضح است که من تا هفتهی دوم این جنگ نمیدانستم جنگ یعنی چه.
شاید هم بهتر است بگویم صرفا میدانستم، اما نمیفهمیدم.
در آن صبح کذا صدای جنگندهها طولانی و شدید بود و بعد موشکباران شروع شد، و سپس چندین انفجار شدید در نزدیکی خانهی ما.
...
ثانیهها کش میآمدند.
آن لحظات شوم اولین حضور جدی جنگ در ذهن من است.
با خودم فکر میکنم حتما وضعی هست که جنگ را بیشتر از اینها هم بفهمم و حتی همین امکان این فهم هم برایم فرساینده است.
بگذریم، حرف زیاد است و مجال کم.
آخرش اینکه از آن روز بهبعد من منتظر وقتی بوده���ام که خستگیام را عیان کنم.
خستگی شدیدی که حس میکنم عمق وجودم را لمس کرده.
من منتظرم تا وقت سوگواری برسد.
من بازماندهام، ما.
بازماندگانی که هنوز فرصت نکردهاند خسته باشند.
بازماندگانی که مشغول دفاع از زندگیاند.
[پایدار وطن!]
اکانت زاگاه بعد از آخرین توییت، به دلیل ریپورت، به مدت دوازده ساعت محدود شد و اون توییت هم پاک شد.
مخالفان پایان خودخواسته بارداری از همه طیفها دست بکارند تا شبکههای مستقل همراهی زنان رو از کار بندازند. اگر پست آخر مارو ریتوییت کرده بودید و حالا پاک شده، تقصیر از ما نیست.
با لایک و ریتوییت از زاگاه در مقابل گروههای ضد زن و مخالفان حق بر بدن، حمایت کنید.
#زاگاه
مراسم ختم پسرخالهایه که اواخر نزدی�� نبودیم ولی از گذشته خاطره زیاد داریم. ازدواج نکرده بود و فکر نمیکنم حتی رابطه معناداری تجربه کرده باشه. وقتی براش گل سفارش دادیم، فکر کردم احتمالا این اولین و آخرین دسته گلی�� که به نامش تو این دنیا گرفته شده. چقدر سهم بعضیا از این دنیا کمه.