منی که منتیل از آسمون میبارید برنامه زندگیمو نمی تونست بهم بریزه
ای سگ پدرا بهم ریختن
ریدم تو تمام گروههای تخصصی ای بیمارستان به جز دوتاش
حالمم از اینکه الکی بگی حالت خوبه و هیچیم نیست بهم میخوره
سالی که گذشت آشغال ترین سال زندگیم بود
مشغول سر کله زدن با یک مشت گاوِ متحجرِ هنجار شکنِ زبون نفهمِ بیشعورِ عقدهایِ بی پدرمادرِ حرومزادهی بیسوادِ از خودرراضیِ مادرجندهی خوارکسه
که اکثریت قریب به اتفاقش رو رزیدنت و اتند تشکیل میداد