شاهی عزیز، من همیشه فکر کردهام روزی خواهد رسید که من قرار بگیرم، در سر جایم باشم. و آنوقت خواهم توانست روشن باشم. دقیق باشم و بستگی خودم را با دوستان به آن نهایت دلپذیر و کمیاب برسانم.
اما همیشه رابطهی من با حوالی خودم نازک بوده است...
ـ سهراب سپهری / نامه به ابراهیم گلستان
•دستم را روی سینهاَم میگذارم. قلب، این حیوانِ تاریکِ محبوس، خودش را به اُستخوانها میکوبد، شبیهِ پرندهایست که در دود گیر اُفتاده باشد. پیراهنم را کنار میزنم وُ میگذارم تمامِ این تب در هوایِ اُتاق رها شود، میگذارم تناَم میانِ این دلتنگی، مثلِ طنابی خیس بلرزد~