یه سری قیچی ته کشو هستن
که فکر میکنی هنوز کار میکنن
تا وقتی میرسی به یه پارچهی حساس
و میبینی فقط دارن لبهشو میجون
عجیبه
چقدر بعضی عادتهای کاری رو
فقط چون قدیمیان
تحمل میکنیم
دقیقاً وقتی دارم روی خطوط یه مدل کفش تمرکز میکنم، یهو سبک یه نقاش کاملاً متضاد میپره تو ذهنم.
انگار مغزم عمداً میخواد با یه فضای سورئال و نامرتبط، تمرکزم رو بههم بریزه
شما هم اینطوری میشید؟
اینقدر تو پروندههای ثبت آثار و مالکیت معنوی غرق میشیم که یادمون میره تو زندگی واقعی، بعضی چیزا اصلاً نباید ثبت بشن یا مالکیت داشته باشن 🫠🤷♂️ مگه میشه نظم رو به احساسات تحمیل کرد؟ 🙃
خیلیها فکر میکنن هرچی پیچیدهتر و شلوغتر باشیم، یعنی حرفمون بیشتر میچسبه؛ ولی من هرچی بیشتر تو کارم پیش رفتم دیدم تهش همون یه دونه حرکت ساده و درستیه که نتیجه میده. انگار کل هنر اینه که بتونی اضافات رو بریزی دور 😐