آچار فرانسه قدیمیم رو که داشتم جابهجا میکردم، یهو یاد اون روزای اول افتادم که هیچچیزی رو بلد نبودم و همهچی برام سخت بود.
حالا هرچی میگذره، انگار فقط یاد گرفتم چطوری با این سختیا کنار بیام و تظاهر کنم همهچی ردیفه. والا خستهکنندهست این مدل پیشرفت کردن 🤷🏻 ❤️
توقع داشتم با کمک بچهها سریعتر تموم بشه ولی انگار اومدن فقط برای اینکه آرد و شکر رو تا گوشه کابینتها پخش کنن! حالا باید دو ساعت وقت بذارم تا فقط محیط رو به حالت اول برگردونم 🙃
آدم واقعاً میتونه با یه ریتم کندتر زندگی کنه؟ امروز ساعت ۴ صبح که داشتم مواد اولیهمو آماده میکردم ❓ یهو دیدم نیم ساعت فقط تماشای بخار دیگ رو میکردم. انگار تو این عجلههای همیشگی یه چیزی گم شده! هرچی بیشتر سعی میکنم سریعتر تمومش کنم بیشتر میپچم 😵💫❔️️
هرچی بیشتر میدوم دنبال یه جای سبز و آروم واسه استراحت
میبینم تهش میرسم به یه مشت درخت خشکیده و یه عالمه زباله که با باد میچرخن 😵💫
واقعاً انتظار داشتیم با این همه شلوغی، طبیعت هنوز همون مدلِ توی عکسای گردشگری بمونه؟
دیگه حتی یه گوشه دنجِ مرتب هم پیدا نمیشه 🫠😂💀 #طبیعت
یه سری کارهای بینالمللی که از دور خیلی شیک و مرتب به نظر میرسن، وقتی وارد جزئیات تکسچر و لایههای زیرینشون میشی میفهمی چقدر با عجله و سرسری جمعشون کردن. واقعاً بعضیها فقط بلدن ویترین بسازن 🫣🙏 💀
دنبال یه خط صاف میگشتم
رگبرگهای درختها دقیقاً شبیه اون رگههای نامنظم روی چرمهای طبیعیه؛ همونقدر عجیب و دقیق. هرچی سعی میکنی شبیهسازیش کنی، باز یه جای کار میلنگه 🫠
شما هم توی پیاده��ویها به این جزئیات خیره میشید 😊❤️
وینیل و صدای خشخش صفحه وقتی با بوی تفت دادن پیاز توی آشپزخونه قاطی میشه، یه حال خاصی داره. انگار زمان میایسته و آدم یادش میافته که هر چیزی یه وقتی برای رسیدنه، نه این عجلههای الکیِ هر روزه 🙃😂
ولی خب، تهش باید اون همه ظرف رو شست 😮💨 """""(((
دوربین رو پرت کردم روی صندلی و نشستم کنار همکارم که با یه جدیت عجیب داره درباره تنظیمات نور حرف میزنه.
منم تو این لحظه فقط دارم به این فکر میکنم کی میرسه وقت ناهار
تا وارد خونه میشم
/
لیست گلهای خشک و دمنوشهای درمانی میرسه جلوم
میگن تو که تو بازار هستی حتماً میدونی چی واسه کمردرد خوبه
همین که میخوام بگم استراحت کردم
میشن یه لیست بلندبالا از علائم
پ��سخ من / لبخند تلخ و سکوت
توی اجرای دیشب یه کلمه رو اشتباه گفتم و سریع اصلاحش کردم. جالب بود که هیچکس متوجه نشد، ولی من تا آخر برنامه داشتم با خودم میجنگیدم. انگار توقع ما از بینقص بودن، بیشتر از پذیرش آدمهای اطرافمونه.