اما تو عزیزم!
نه قایقی ساخته بودی، نه سازی در دستت بود و نه ترانهای بر لبت. نه تولدی که کسی برایت گرفته باشد. نه فیلمی از موتورسواری نه لحظهای از رقصیدنت؛ گویی زندگی پیش از آنکه به تو برسد، از کنارت گذشته بود.
از تو، چیزی نماند جز چند عکسِ تکراری، یادگارِ یکبار سفر به شمال.
تعداد آدم هایی که دقیقا میدونن در چه شرایطی ام به دو سه نفر رسیده و فارغ از خوب یا بد بودن اوضاع، این یعنی این همه سال جنگیدن برای منزوی نبودن دود شد رفت هوا.
دیگه حتما باید انقدر زنده بمونم انتقام این یه مورد رو حتما از این ج. ا بگیرم.
این حرف که رضا پهلوی مردم رو توی ۱۸ ۱۹ دی بی دفاع به خیابون فرستاد و به کشتن داد نهایت رذالت و پلشتیه. میلیون ها نفر رفتن بیرون و ۵۰ هزار نفر کشته شدند و تو اونها رو آدمهای بدون عاملیت و کم هوشی میبینی که به حرف یک نفر (هر کسی) جون خودشون روبه خطر انداختن. آدمهایی که ویدیوهاشون هست که میدونستند برای چی میرند بیرون و میدونستند که چه خطری تهدیدشون میکنه.
من حتی یک نفر ندیدم که دیماه خیابون بوده باشه، اون کلایمکس جنون شیعه رو مستقیم لمس کرده باشه، موقع فرار از دست آدمکشا پاش روی خون هموطن کف پیادهرو رفته باشه، صدای بابا بابا فریاد زدن بچهای که باباش نیست یکی دیگه بغلش زده داره میدوئه شنیده باشه و….
و الان برای پل کرج مویه کنه
سر یه ساعت های مشخصی بدنم لمس میشه، یه تعداد مشخصی از خواب میپرم و خوابم میبره.
یه تعداد نامشخصی حس میکنم دیگه نمیکشم و باید بمیرم.
و به تعداد نامتناهی اشک میریزم.
حالا اینا عجیب نیست، این عجیبه که همه اینارو با حجم عظیمی از امید و دل روشن تجربه میکنم.
کار کردن بیمعنیه، کار نکردن بیمعنیتر، استراحت کردن از همشون بیمعنیتر. آدم نمیدونه صبح چرا باید بیدار شه، غروب چرا باید بیدار شه، آدم، امروز در ایران نمیدونه چرا باید زندگی کنه. اصن اگه این زندگی بود که ما کردیم، کیر سگ اصحاب کهف بره تو این زندگی.
نمیدونم بالاخره این نوشته اینجا ثبت میشه یا نه ولی من همه چیزی که ساخته بودم تا زنده بمونم رو از دست دادم، این بین یک روز برای مرگ اون باعث و بانی لعنتی خوشحال بودم و تمام.
من و آرزوهام و اعتماد و امیدم با هم تموم شدیم.