نگذار پوزه سایند بر این جنایت از بیخ
نگذار خون بشویند از سنگفرشِ تاریخ
چون میخزند فردا از آستینِ اغماض
سلاخیِ روایت تکرار میشود باز :
شلیکِ افترا بر فریادِ احتمالیش
بر چشمهای مبهوت، بر دستهای خالیش
بر دفنِ هر حقیقت این جاعلان حریصند
تقصیرِ قاتلان را وارونه مینویسند
از جنگِ خانه گفتند.. از مصلحت به کشتار!
تو «حافظهی زخمی! » در دادگاهِ انکار
یادآر اگر رگت را با مرگ میخراشی
تو بازماندهای تا او را گواه باشی…
محسن قاصد در توصیف ویدیویی از دریاچه ارومیه نوشت: «این تصاویر را با گریه ثبت کردم، با گریه تدوین شد و حالا با گریه منتشر میشود. نه از سرِ غم، بلکه از جنس شوق و امید و آرزو...
به خانه خوش آمدید، ای غریبهایی که هرگز از یادمان نرفتید. دریاچه وان ترکیه شاید پرآب بود و جای زندگی داشت، اما هرگز برایتان وطن نشد. شما برگشتید تا بگویید: «هنوز مادری زنده است به نام دریاچه ارومیه.»
از شورش ۵۷ به بعد خیلی کارها بود که رضا پهلوی میتونست بکنه و نکرد، که اتفاقا درست یا غلط، انجام ندادن اون کارها باعث شد محبوب بمونه. الان هم ازش انتظار سازماندهی نیروی مسلح مردمی نداشته باشید حتی اگه این تنها راه آزادی ایران از شر این اشرار باشه.
تصویرِ برنجهایی که در آبدانان به آسمان پرتاب شد، تیرِ خلاصی بود به تحلیلِ حقیرانهای که مردم را «گرسنه» میپندارد. ملتی که در اوجِ فشار، «نان» را به باد میدهد تا «کرامت»اش را فریاد بزند، گرسنه نیست؛ شریف است شریف.
طی دوازده سال تحصیل در آخوندلند، بخش بزرگی از انرژی سیستم آموزشی ما صرف این شد که به ما ثابت کنن دین داشتن در زندگی ضروریه، اسلام بهترین دینه و از همه مهمتر، شیعهی دوازده امامی تنها مذهب بر حقه. از طرفی چون کتاب مقدس دین خودشون کوچکترین نشانی از شیعه توش نیست، مجبور بودن هزاران حدیث و روایت رو به کلهی ما فرو کنن که ما بپذیریم که هزار و چارصد سال پیش حکومت به علی سپرده شده بود و باقی ماجرا.
صرف این همه وقت و انرژی در شرایطی بود که ما یک مشت بچه بودیم که تنها دغدغهمون این بود که زنگ بخوره و زنگ ورزش برسه که بتونیم فوتبال بازی کنیم.
از آن گلوی مجروح،
پژواکِ سرخِ نامش
تیر خلاص حینِ تیمار ِ ناتمامش
از او که کشته برگشت از آن یل پیاده
آورد دیگری را بر گردهاش نهاده
از گیسوی پریشان در چنگ دیو و ددها
از آن نگاه پرسان در پاسخ لگدها
از رستخیز این خاک در دفتر اساطیر
اسلوب بازوان آن آرش کمانگیر
از آزمون سوزان بر پیکر سیاوش
از آن حریق بازار آن دامگاه آتش
از بیرقی که برداشت، از نغمهای که سرداد
از او که نیمه جان بود در کیسه های اجساد..
چندین سهیل آنجاست؟ چندین هزار رخسار؟
تا یک به یک ببیند .. خم شد قدش از آوار ..
شاید بریده باشی!
از این بریده تر شو
بر این عفونتِ صبر،
اعجاز نیشتر شو
آگاه و عهده دار ِ درد معاصر خود
رفت و صدای او ماند «… که نه به خاطر خود..»
فردا به رغم کتمان بر داغِ سینهی او
ای آینه!
تو داری
زخمی قرینهی او
این سرزمین به جز زخم
پیغامبر ندارد..
او خود به مادرش گفت «دیگر پسر ندارد..»
…
در سردخانه جا نیست، رو سمتِ نسترنها
پشتِ حیاط خفتند یک لایه پیرهنها
دامن کشان، سبکبار، در هجرتی شبانه
با گوشوارِ خونین میراثِ مادرانه ..
چله نشین پدرها در انتظار ماندند
نام عزیزشان را در هیچجا نخواندند
از بستگان که را داشت؟ همکارِ دردمندش؟
خویشی که پیکرش را تحویل میدهندش..
گفت آن نسیم بر موت، هر گل ز شاخه افتاد
پروانهی بنفشی.. دیدی.. مرا به یاد آر ..
یعنی فردای روز واقعه روت میشه رو آسفالتی که خون بچههامون روش ریخته راه بری و شادی کنی؟
وقتی فقط نشسته بودی و تماشا میکردی؟
#فراخوان_پنجشنبه_جمعه#جاويدشاه
این شش ماه اخیر یکم روابط اجتماعیم گسترده تر شده، ادمای زیادی رو میشناسم، میان پیشم، میرم پیششون، اخر هفته ها برنامه دارم با دوستام. سه سال، هیچ کدوم از اینارو نداشتم، خیلی خیلی محدود نهایتا ماهی یک بار یه اخر هفته یه نفرو میدیدم. تو شرایط عجیبی زندگی کردم توی این مهاجرت.
بعد از دو سال مصرف ماریجوانا به صورت مداوم، اخرای سال ۲۰۲۳ ترک کردم تا الان.
حتی تا سال پیش حس میکردم ذهنم در یک دنیای دیگه است، و خیلی وقتا از واقعیت فاصله میگرفتم. توی سال سوم ترک، تازه حس میکنم یکم ذهنم داره برمیگرده به حالت نرمال؛ هرچند که تاثیرش روی اضطرابم هنوز مونده.