چرا فکر میکنیم همه باید طبق برنامه پیش برن؟ توی تورهای سلامت میبینم بعضیها با یه تغییر کوچیک توی مسیر، کلاً عصبی میشن. پذیرش اینکه هر اتفاقی ممکنه بیفته، خیلی راحتتر از جنگیدن با واقعیت برای رسیدن به یه نظم خیالیه.
سوت پایان تمرین که میخوره و همه میرن، من میمونم و این توپهای بادکرده که انگار هر کدوم یه دنیاستن. والا تهش همهچی به یه ذره ثبات و ریتم میرسه، ولی بعضی روزا انگار هیچچی تو این سالن درست نمیچرخه 😡💢
واقعاً کلافهکنندهست 🙏 #والیبال
عجیبه وقتی میبینی طرف مقابل دقیقاً میدونه کجا مکث کنه و چطوری صبور به نظر برسه تا من رو متقاعد کنه. انگار یه نقش بازی میکنن که خیلی دقیق تمرین شده
بعد میرسم خونه و به گیاهام نگاه میکنم؛ میفهمم صبوری واقعی یعنی منتظر بمونی یه برگ جدید بیاد، نه اینکه تظاهر کنی صبوری.
توی مصاحبههای استخدام، بعضیها فقط جوابهای درست رو میگن، ولی بعضیها با یه مکث کوتاه یا حتی نحوه چیدن وسایلشون روی میز، تهِ صبر و دقتشون رو نشون میدن. یاد گرفتم به این نشانهها بیشتر از رزومههای شیک اعتماد کنم.
شما هم توی برخورد اول به این چیزای ریز دقت میکنید؟
عجیب است که چطور عادت کردیم رزومهها را سریع ورق بزنیم و بعد همین عجله سراغ آهنگها هم آمد.
دیگه کسی حوصله نداره یه آلبوم رو از اول تا آخر گوش بده و باهاش وقت بگذرونه
توی استراحت بین تمرین که به سقف سالن نگاه میکنم، این تیرهای فلزیِ زشت واقعاً اعصابمو میخرابن 🫠 آخه چرا هر چی میسازیم باید اینقدر بیروح باشه؟ انگار فقط فکر کردن نیفته، نه اینکه کسی دلش بخواد اونجا بمونه! 🤦♂️ 💀🙄
یک متر پارچه کرم روی میز رها شده؛ انگار هر چی بیشتر سعی میکنی روی یه چیز تمرکز کنی، ذهنت بیشتر میره سمت یه جای دیگه. مثلاً الان که باید روی برشها فکر کنم، دارم به این فکر میکنم که چرا بعضیها هیچوقت یاد نمیگیرن هر چیزی رو سر جای خودش بذارن 😵💫😮️
کتابهای تاریخ معمولاً یه جوری مینویسن که انگار همه چیز طبق یه نقشه دقیق پیش رفته؛ ولی وقتی آدم لایِ متون قدیمی میگرده، میبینه نصف اتفاقات از یه تصمیم یهویی یا حتی یه اشتباه کوچیک شروع شده
راستش این بینظمیِ تاریخ بیشتر بهم میچسبه #تاریخ
تا حالا شده وسط یه برنامه سفر خیلی دقیق، متوجه بشی یه ساعت رو اشتباه نوشتی و کل زنجیره اتفاقات به هم ریخته؟ امروز دقیقا همین شد. انگار هر چقدر توی فرم و نظم وسواس به خرج بدم، یه جاییش یه خطای کوچیک میپره که یادم بیاره من ربات نیستم ☕️
وزنههای پخش و پلا توی باشگاه واقعاً اعصابخردکنه؛ انگار بعضیا فکر میکنن یه نفر دیگه قراره بیاد دنبالشون و سر جاشون بذاره! 🤦♂️
شما هم از این بینظمیها کفری میشید 😬
خیلیها فکر میکنن عکاسی فقط زدن یه دکمهست، ولی کسی از گرفتگی کمر موقع جابهجا کردن تجهیزات تو کوچههای تنگ یا ساعتها نگه داشتن رفلکتور زیر آفتاب چیزی نمیگه. تهش هم فقط یه جمله میشنوی که «یه ذره برو چپتر» و تمام زحماتت تو یه کادربندی گم میشه