تاجیکِ پامیرنشین هستم و دلخوش به شکوفایی تمدن جادهٔ ابریشم و هویداییِ دگربارهٔ فرهنگ و هنر پارسیآیینهایِ خراسان، خوارزم، خُجند، بلخ، بخارا، سمرقند و فرغانه.
بیستوپنج سال در ایران زندگی کردم، و از پنجسالگی که مادرم الفبا را یادم داد تا بیستوپنجسالگی که خودم به دبیرستانیها زبان و ادبیات درس میدادم، محصل بودم. البته در کنارش کارهای مهم دیگری هم کردم، مثل درسدادن، اعتراضکردن، سفرکردن، و عاشقشدن.
گاهی فکر میکنم اگر هفتادوپنج سال در این دنیا زندگی کنم، که در تبار خانوادگی ما رقم نسبتاً پایینی است، دو سوم عمرم را خارج از ایران بودهام؛ و اگر صد سال زندگی کنم، که بعید نیست و خودم هم بدم نمیآید، تنها یک چهارم آن را در وطن زیستهام.
اما کیفیت آن بیستوپنج سال و ریشههایی که در وجودم دواند آنقدر تنومند بود که احتمالاً تمام سالهای باقیمانده را هم درگیر ایران و مسائلش خواهم بود. بهقول شاعر دیار عشق و زخم، «گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمیکاهم». ریشههایت با هیچ باد غربتی از جا کنده نمیشود عزیز من؛ از همین فاصلهی دور تو را به نظارهی عقل و قلب نشستهام، که همه هوش و دل از من بردی.
خاک ایران سنگین است، نه؟ انگار همیشه عقربهی درون آدم را به سمت خودش نگه میدارد.
اسم گمخانه رو دیدم گفتم یعنی کدوم کار بلومه. اون بنده خدا گمخانه ممخانه بلد نبود. نگو معادلیه که صالح حسینی به جای لابیرنت گذاشته! توضیح هم داده که لابیرنت رو نمیشه هزارتو و نهتو و تودرتو معنی کرد و با Maze متفاوته و غیره. این هم از دشت امروز ما.
@ali_hedielou@m_donne دکتر علیاصغر فانی، در دانشگاه تهران در سال ۶۸ نیز صبحهای زود (۶ صبح زمستانی)
برای دانشجویانی که ریاضی پایه ضعیف بودند، بدون چشم داشت کلاس تقویتی برگزار میکرد، کاش این مرد وارد سیاست نمیشد و تا پایان عمر همان معلم دوست داشتنی باقی میماند... دریغ
از مبهوتکنندهترین جمعهایی که دیدهام ــــ از چپ به راست: ژیل دلوز، ژان فرانسوا لیوتار، موریس دو گاندیلاک، پییر کلوسفسکی، ژاک دریدا و برنار پوترا ـــ در کنفرانسِ نیچه ۱۹۷۲.
حالا می شود نفس راحتی کشید که اوضاع آنقدرها هم بد نیست! برزیل دور است ولی بر سرنوشت یک قاره نه دو قاره بلکه همه جهان در انتخابات های پیش رو تاثیر خواهد داشت و این خبر خوبی است که ترامپیسم مهارشدنی است!
https://t.co/R23DDIFJE0
میدانید چرا چنین موفقیت شگرفِ جهانیِ دخترک هنرمند خوزستان ایران احساسات قوم اینستاگرام و اکسپلور فضای مجازی را غلغلک نداده است؟!
چون او بلاگر نیست که با نمایش قسمتی از قامت قلمبهی دستساز پزشکان زیبایی سلیطۀ کشورش را ضمیمهی هنرش کند!!! 😥
دریغا و صدر دریغ...
یکی از دردناکترین واقعیتهای روابط انسانی این است که بیشتر آدمها در زندگی ما موقتیاند و روابط تابع شرایط، منافع و موقعیتاند. اصرار بر ماندگاری ابدی آدمها ریشه در ترس از تنهایی و مرگ دارد. پذیرش تاریخ انقضای آدمها، ما را از توقعات بیجا و وابستگیهای بیمارگونه رها میکند.
Lula versus Bolsonaro: Passei 1.901 dias em confinamento solitário por revelar a verdade sobre os assassinatos e a espionagem do governo dos EUA, inclusive contra o Brasil e suas indústrias. Lula, fora do poder, lutou pela minha liberdade. Lula, no poder, discutiu minha perseguição com o papa Francisco, que decidiu se encontrar com minha família e ajudar. Depois da minha libertação, Lula e eu nos encontramos em Roma para lamentar a morte do Santo Padre. Lula foi gentil com meus filhos e não pediu nada em troca. Em contraste, Jair e Flávio Bolsonaro nada fizeram e nada disseram. Sem a capacidade de dizer não a Washington e a Tel Aviv, não pode haver política interna, apenas ordens estrangeiras. Essas instruções são sempre as mesmas: “Ampliem nosso roubo de recursos e salários e calem a boca sobre nós assassinarmos crianças”. Os entreguistas entregarão tudo em troca de uma fatia, até a própria língua.
سواد، بایگانی کردن پاسخهای دیگران است. خرد، جرات پرسیدن پرسشهای خود. سواد حافظ نظم موجود است اما خرد ویرانگر خودفریبی. سواد یک محصول وارداتی و عمومی است اما خرد یک تجربهٔ زیسته و شخصی.
خلاصه اینکه، سواد انسان را «مطلع» میکند، اما تنها خرد است که او را «مستقل» و «آزاد» میسازد.
#دوریس در همان سالی که جایزهٔ نوبل ادبیات را گرفت، در نقدی تند گفت که نه فقط از حکومت شریر و سرکوبگر ایران متنفر است، که به همان اندازه منتقد "دولت مجیزگو و فاخمهی بریتانیا" است که در برابر چنین دنائت و کثافتی سکوت میکند و چشم بر هم میگذارد؛ «تنها و تنها بخاطر نفت!»...
«از حکومت خبیث ایران متنفرم»
شاید چون متولد کرمانشاه بود و سالهای نخست کودکیش را در ایران گذرانده بود، اینچنین بیتخفیف دربارهی حکومت ِشبزدگان، داد سخن سر داد در همان سالی که جایزه نوبل ادبیات را در ۸۸ سالگی دریافت کرد.
دوریس لسینگ تمام عمر کوشید تا در طرف درست تاریخ بایستد، چه آنگاه که در جوانی قید دانشگاه رفتن را زد، چه آنزمان که کمونیست شد،
چه بلافاصله که با پایان جنگ علیه فاشیستها، پی برد رهبران کرملین تفاوت چندانی با نازیها ندارند و از همان زمان منتقدان سر سخت شوروی شد.
چه آنگاه که بعنوان دختر کهنهسرباز دیروز و تاجر امروزِ “امپراتوری بریتانیای کبیر” به ذات سیاه استعمار در ایران و آفریقا پیبرد،
چه آنوقت که در آستانهی ۹۰ سالگی از نفرت بیپایانش از حکومت حرامیان در ایران گفت که نه فقط مردمان این سرزمین را با شقاوت تمام سرکوب میکنند،
چه پیشتر که در گفتگویش با “پاریسریویو” از دریغ و اندوهش گفت از زادگاهش “کرمانشاه ِزیبا و بیبدیل” که همراه با فرهنگ و تمدن باستانی ایران؛
«نابود مىشوند و ما هیچ اعتنايى نمىكنيم»
از میان هزاران صفحه و صدها داستانی که نوشت، شاید یکی از درخشانترین فرازهایش این بود که در “خاطرات یک بازمانده” آورد:
«هر چیزی را که میخواهید فراموش کنید…
جز این یک نکته را؛ یادتان باشد ما خوشبخت نیستیم!» /۱
دکتر #تقی_مدرسی و تنهایی پر شگونش:
«برای دوست داشتن باید دل داشت که ما داریم. باید دلت مثل دل دریا باشد»
«ما به دوستی و دشمنی کسی احتیاج نداریم. دوست ما زمین ماست. بگذار بفهمند که چقدر از آنها نفرت داریم. آنوقت دیگر احتیاجی نیست که بهروی کسی تفنگ بکشی.
خودشان توی خودشان میمیرند
“شراب مینوشید تا فراموش کند که زندگی او را فراموش کرده است”
وقتی پس از دههها سکوت دوباره دست به قلم برد و رمان عجیب “آداب زیارت” را نوشت، شاید تقی مدرسی خودش را میگفت وقتی که در فرازی از آن آورد:
«هر مردی را شکافیست در دل
که مقر راز اوست و کس را بر آن آگاهی نیست»
او که در آغاز جوانیش، آنهنگام که هنوز پزشک نشده بود، در شاهکارش “یَکُلیا و تنهایی او” نوشته بود:
«هوسها هيچوقت كوچك نيستند. كوچك ما هستيم که نمیتوانیم از آنها بگذریم»
نویسندهای بود که در جوانی ایران را برای همیشه ترک کرد، روانپزشکی که در ایالاتمتحده به بالاترین مدارج علمی رسید.
نویسندهای که در دوره دبیرستان اولین مجموعه داستانش را منتشر کرد و شاهکارش را در ۲۲ سالگی نوشت.
و با اینحال با رفتن از ایران تا دههها دیگر چیزی ننوشت.
وقتی پس از سالها، به اصرار همسرش، ان تایلر که از بزرگترین نویسندگان ایالاتمتحده بود، رمان عجیب “کتاب آدمهای غایب” را منتشر کرد در فراز پایانی آن، گویی سرنوشت خودش را پیشگویی کرد، آنگاه که نوشت:
«کسی چه میداند. شاید بعد از چند سالی سراغم را از آشنایان بگیرند، جویای احوالم بشوند که کجا رفتهام؟ زندهام؟ مردهام؟
نکند سر به زیر آبم کرده باشند؟
نکند من هم به عالم آدمهای غایب پیوسته باشم؟»
عجیبتر آنکه این فراز همواره در نگاه و آثار او تکرار شده بود. سالها پیش از آن رمان، در قصهی کوتاهی از خودش پرسیده بود:
«کیستی؟ چیستی؟
زندهای که میمیری و یا مردهای که زندگی میکنی؟» /۱
@Adorno_Persian کسانی که بد را در مقابل بدتر انتخاب میکنند، بهسرعتِ تمام فراموش میکنند که بد را انتخاب کردهاند. استدلالِ«کمتر بد»یکی از سازوکارهای ماشینِ وحشت و آدمکشی نظام است. از اصلِ انتخابِ بد به جای بدتر، آگاهانه استفاده میشود تا مردم برای پذیرفتن شر به معنای دقیق کلمه آماده شوند.
آرنت
«تنها فلسفهای که حاکمان توتالیتر میپسندند، فلسفه همیشه بر حق بودن است.
زیرا در آن هر شکستی را پیروزی تعبیر میکنند»
- هانا آرنت (ریشههای توتالیتاریسم)
او که در رسالهی درخشان “درباره خشونت” با نقد پیشگویی کارشناسان و عملههای سنگر استبداد، که مقاومت مردمان را بیقدر میکنند، نوشته بود:
«رؤیای دیکتاتورها تنها در جهانی ممکن است به حقیقت بپیوندد که هیچ اتفاق مهمی هرگز در آن صورت نگیرد و مردم دست به عملی نزنند»
حالا ۱۲۰ ساله شد!
«رمان خوندن چه فایدهای داره؟ چرا رمان و شعر و داستان و فلسفه میخونی؟ کتابی بخون که به کارت بیاد و موفقترت کنه. یه چیزی یادت بده.»
این نگاه که حتی کتاب خواندن هم باید توجیه اقتصادی و در راستای شغل باشه، از نظر من یکی از غمانگیزترین شکلهای فقر فرهنگیه. شما چطور فکر میکنید؟
”قبرستان“ و ”گورستان“ اگر خوفناک نباشد دستکم بدریخت و بدآوا است و پسند گوش نیست ــــگرچه دومی گویا پارسی سره است. ”آرامستان“ هم، به زعم من، بر تن هیچ مردهیی نمیزیبد. از بورخس ”جهان سایهها“ را پسندیدم که آن هم البته زیاده انتزاعیست و در هر نوشتهیی خوش نمینشیند. در میانۀ متنی به نقل از باستانی پاریزی، که او خود از زرتشتیان نقل کرده بود؛ ”خاموشخانه“ را یافتم و به دلم نشست. گمانم برازندهترین نام برای چنان مکانی همین باشد.