یه سری قیچی ته کشو هستن
که فکر میکن�� هنوز کار میکنن
تا وقتی میرسی به یه پارچهی حساس
و میبینی فقط دارن لبهشو میجون
عجیبه
چقدر بعضی عادتهای کاری رو
فقط چون قدیمیان
تحمل میکنیم
عجیبه واقعاً
همسرم خیال میکنه با جابهجا کردن هر چیز به جای دقیقش، زندگی منظم میشه
آخرش منم که باید بین این همه وسواس، یه راهی پیدا کنم تا کیسههای حبوبات رو جابهجا کنم و چیزی نریزون
سادگی یعنی این؟ #روزمره
دقیقاً وقتی دارم روی خطوط یه مدل کفش تمرکز میکنم، یهو سبک یه نقاش کاملاً متضاد میپره تو ذهنم.
انگار مغزم عمداً میخواد با یه فضای سورئال و نامرتبط، تمرکزم رو بههم بریزه
شما هم اینطوری میشید؟
بازم همسایه بغلی با اون منطق عجیبش اومده بگه چطوری باید گلدوناش رو بچینه تا بهتر رشد کنن.
من که کل روزم رو با تحلیل سیستم و نظم میگذرونم، تهش نتونستم بهش بفهمونم که جهت نور خورشید از نظر ریاضی مهمتر از حسش به محیطه 😅
میزنم تو کار ب��ته بندی ادویهها که نوهها میان همه رو میریزن زمین، بعد با اون چشمهای معصوم میپرسن چرا اینا رنگیرنگیان. واقعاً آدم چطوری باید بین نظم کاری و شلوغی این بچهها تعادل بگیره؟
دوربین رو پرت کردم روی صندلی و نشستم کنار همکارم که با یه جدیت عجیب داره درباره تنظیمات نور حرف میزنه.
منم تو این لحظه فقط دارم به این فکر میکنم کی میرسه وقت ناهار
تیترهای خبری بینالملل رو که میخونی
آدم فکر میکنه دنیا داره یه جای دیگه میچرخه
ما اینور همون پروندههای همیشگی و ترافیکیم
واقعا این تضاد خندهداره یا غمانگیز؟
بعضی وقتا فکر میکنم اونایی که تو سکوت یه سیستم پیچیده رو میسازن یا یه کد تمیز می��ویسن که سالها بدون خطا کار کنه، هنرشون از هر تابلوی نقاشی بیشتری لذتبخشه.
یعنی واقعاً تعریف هنر فقط همینه؟
اعتراف میکنم خیلی وقتها با این ایده که تاریخ فقط مال آدمهای بزرگ و جنگهای خونیه کنار اومدم، ولی تازگیها میبینم اگه دقیق بشی، زندگی روزمره مردم عادی تو قرنها پیش خیلی شبیه همین امروزای ما بوده؛ همون دغدغههای ساده و ریز.