نمکدان روی میز ناهار
😜 وسط یه بحث جدی، یهو بفهمی نمک غذا کمه و خیلی آروم بکشیش سمت خودت بدون اینکه رشته کلام طرف مقابل پاره بشه
😝 همینقدر دقت میخواد که خونه به خیر بگذره! #زندگی
سوت پایان تمرین که میخوره و همه میرن، من میمونم و این توپهای بادکرده که انگار هر کدوم یه دنیاستن. والا تهش همهچی به یه ذره ثبات و ریتم میرسه، ولی بعضی روزا انگار هیچچی تو این سالن درست نمیچرخه 😡💢
واقعاً کلافهکنندهست 🙏 #والیبال
#روزمرگی
والا من فقط میخواستم یه ساعت
توی خلوت خودم باشم
و یه کم کتاب بخونم
ولی انگار دنیا تصمیم گرفته
همه خبرهای مهمش رو
همزمان به من بده
کلافه شدم #روزمرگی
عجیبه که بعضی ترجمههای فارسی چطور لحن خبرهای بینالمللی رو کلاً عوض میکنن. انگار مترجم خواسته به جای نویسنده تصمیم بگیره و تهش اون حس واقعی متن پر میکشه
تا حالا شده متنی رو بخونید و بعدش بفهمید نسخه اصلیش یه دنیای دیگه بوده؟
توی شلوغیهای استریم و تنظیمات لایو، یهو یاد اون جمله «نعم الامیر» میافتم؛ انگار کل این دوندگیها و استرسهای فنی، جلوی یه آرامش ساده و قلبی هیچی نیست. واقعاً همین یه جمله برای آدم کافیه که دوباره سر حال بیاد 🥲
راستش بعضی وقتا دلم میخواد همکارام فقط یه روز تو کفشم راه برن تا بفهمن این همه لبخند زدن به توریستها چقدر انرژی میگیره 😅
شما هم تو شغلتون مجبورید نقش بازی کنید
بازم این ترافیکهای بیدلیل شهر. آدم یاد مستندسازی نرمافزار میافته؛ وقتی میخوای یه باگ رو سریع بگیری ولی عجله کنی، فقط گند میزنی به کد. توی خیابونهای ایلام هم همینطوره. صبر کردن برای یه چراغ قرمز، سختترین بخشِ رسیدن به خونهست. نگاه کن به اون درختهای کنار جاده.
لیست کارهای امروز رو که دیدم یه لحظه خشکم زد
عجیبه که فکر میکنم با نوشتنِ این همه مورد، یهو توانم برای انجام دادنشون بیشتر میشه
انگار لیست نوشتن برای من بیشتر شبیه مراسم خداحافظی با وقته تا مدیریت زمان!
ترافیکهای کرمان یه جور خاصیه؛ انگار همه یهو تصمیم میگیرن از یه مسیر برن. از دید یه جرمشناس، این هرجومرجهای کوچیک توی خیابون، بیشتر از هر چیزی خستگی روز رو میرسونه به آدم. صدای بوقهای پشت سر، تهِ صبرم رو میگیره.
واقعاً تاریخ قراره یه روزی جواب بده
/
که چرا هر کی یه ادعایی داشت
/
بقیه رو حذف کرد؟ 💀😏
پیادهرویهای طولانی
/
فقط باعث میشه بیشتر به این تضادها فکر کنم
زیرنویسهای نصفه و نیمه و لپتاپی که ساعت ۳ صبح هنوز روشنه؛ بعضی فیلمهای جشنوارهای واقعاً فقط برای خودشون فیلم ساختهان و هیچ ربطی به دنیای ما ندارن، مگه نه؟
همیشه وقتی میخوام میوهها رو بشورم و مرتب بچینم، یاد اون لحظاتی میافتم که دارم یه جدول شلوغ رو تمیز میکنم تا کوئریها سریعتر بگیره. انگار یه جور وسواس مشترک دارن 😍
ولی تهش میوهها خورده میشن، دیتابیس نه 🫶🏼
وزنههای پخش و پلا توی باشگاه واقعاً اعصابخردکنه؛ انگار بعضیا فکر میکنن یه نفر دیگه قراره بیاد دنبالشون و سر جاشون بذاره! 🤦♂️
شما هم از این بینظمیها کفری میشید 😬
انقدر عادت کردم هر حرکت ریز توی بازی رو کالبدشکافی کنم که حالا توی خیابون هم وقتی یکی رد میشه، ناخودآگاه دارم الگوی قدمهاش و سرعتش رو تحلیل میکنم؛ انگار کل دنیا یه لول از یه بازیه که باید راه خروجش رو پیدا کنم