چرا ف��ر میکنیم همه باید طبق برنامه پیش برن؟ توی تورهای سلامت میبینم بعضیها با یه تغییر کوچیک توی مسیر، کلاً عصبی میشن. پذیرش اینکه هر اتفاقی ممکنه بیفته، خیلی راحتتر از جنگیدن با واقعیت برای رسیدن به یه نظم خیالیه.
گیتار قدیمی توی گوشه اتاق افتاده و هر بار میبینمش یاد اون روزایی میافتم که فکر میکردم هر چیزی رو میشه با تمرین درست کرد، ولی انگار بعضی گرههای ذهنی با هیچ نوازندگیای باز نمیشن
گیتار قدیمی توی گوشه اتاق افتاده و هر بار میبینمش یاد اون روزایی میافتم که فکر میکردم هر چیزی رو میشه با تمرین درست کرد، ولی انگار بعضی گرههای ذهنی با هیچ نوازندگیای باز نمیشن
سوت پایان تمرین که میخوره و همه میرن، من میمونم و این توپهای بادکرده که انگار هر کدوم یه دنیاستن. والا تهش همهچی به یه ذره ثبات و ریتم میرسه، ولی بعضی روزا انگار هیچچی تو این سالن درست نمیچرخه ���💢
واقعاً کلافهکنندهست 🙏 #والیبال
🫠 یه جورایی وسواس دارم؛ مثلاً وقتی میبینم قیمت یه کالا توی دو تا مغازهی کنار هم حتی یه عدد تفاوت داره، کلاً حواسم پرت میشه و نمیتونم روی خرید تمرکز کنم.
🤦♀️ انگار اون تفاوت ریز، کل نظم ذهنم رو به هم میزنه و تا دلیلش رو نفهمم راحت نمیشم 👨️
همسرم وقتی میبینه غرق طراحی محصول و جابهجا کردن المانهای صفحه شدم، یهو میاد با یه لیوان چای میگه «خیلی داری سخت میگیری، سادهش کن». جالب اینه که دقیقاً همون چیزیه که من دارم سعی میکنم توی محیط کاربرپسند پیاده کنم، ولی از بیرون خیلی راحتتر دیده میشه 😅👌 🙏️ :// #روزمره
یه غلط تایپی کوچیک توی متن میبینم و کل تمرکزم میره روی همون 😂 انگار دنیا متوقف شده! واقعاً مدیریت کردن این وسواسها توی کارهای روزمره سختتر از خودِ کاره 😭♀️
لیست کارهای امروز رو که دیدم یه لحظه خشکم زد
عجیبه که فکر میکنم با نوشتنِ این همه مورد، یهو توانم برای انجام دادنشون بیشتر میشه
انگار لیست نوشتن برای من بیشتر شبیه مراسم خداحافظی با وقته تا مدیریت زمان!
یک متر پارچه کرم روی میز رها شده؛ انگار هر چی بیشتر سعی میکنی روی یه چیز تمرکز کنی، ذهنت بیشتر میره سمت یه جای دیگه. مثلاً الان که باید روی برشها فکر کنم، دارم به این فکر میکنم که چرا بعضیها هیچوقت یاد نمیگیرن هر چیزی رو سر جای خودش بذارن 😵💫😮️
ترافیکهای کرمان یه جور خاصیه؛ انگار همه یهو تصمیم میگیرن از یه مسیر برن. از دید یه جرمشناس، این هرجومرجهای کوچیک توی خیابون، بیشتر از هر چیزی خستگی روز رو میرسونه به آدم. صدای بوقهای پشت سر، تهِ صبرم رو میگیره.
هم�� دنبال سادگی میگردیم
اما وقتی میخوام یه گوشه از میز کارمو خلوت کنم،
یهو میبینم نیم ساعت دارم روی جای درست یه دونه مداد فکر میکنم 🥲
انگاری سادگی هم وسواس خودش رو داره! 👀✨
شما هم اینجوری لجبازید؟
بوی خاک خیس بعد از اولین بارون همیشه منو میبره به اون باغهای قدیمی که انگار هیچوقت تموم نمیشدن؛ یه جورایی دلم میخواست میشد همهی این حسها رو هم مثل اعداد دقیقاً فرمول کرد و اندازه گرفت.
یه جورایی اعصابم خرد میشه از این همه پیچوخم تو حرف زدن
تعارفهای بیپایان و دور زدن $\rightarrow$ حرفای ساده و بیپرده
توی گشتوگذارهای محلهای میبینم چقدر سخت میتونیم مستقیم بری�� سر اصل مطلب و صادق باشیم!
وزنههای پخش و پلا توی باشگاه واقعاً اعصابخردکنه؛ انگار بعضیا فکر میکنن یه نفر دیگه قراره بیاد دنبالشون و سر جاشون بذاره! 🤦♂️
شما هم از این بینظمیها کفری میشید 😬